|
ای کاش سرنوشت اشتباه می نوشت
|
يک شبی مجنون نمازش را شکست
بی وضو در کوچه ی ليلا نشست
عشق آن شب مستِ مستش کرده بود
فارغ از جام الستش کرده بود
سجده ای زد بر لب درگاه او
پُر ز ليلا شد دل پر آه او
گفت يا رب از چه خوارم کرده ای
بر صليب عشق دارم کرده ای
جام ليلا را به دستم داده ای
وندر اين بازی شکستم داده ای
نيشتر عشقش به جانم می زنی
دردم از ليلاست آنم می زنی
خسته ام زين عشق ، دل خونم نکن
من که مجنونم ، تو مجنونم نکن
مرد اين بازيچه ديگر نيستم
اين تو و ليلای تو ... من نيستم
گفت ای ديوانه ليلايت منم
در رگ پنهان و پيدايت منم
سالها با جور ليلا ساختی
من کنارت بودم و نشناختی
عشق ليلا در دلت انداختم
صد قمار عشق يکجا باختم
کردمت آواره ی صحرا نشد
گفتم عاقل می شوی اما نشد
سوختم در حسرت يک يا ربَّت
غير ليلا بر نيامد از لبت
روز و شب او را صدا کردی ولی
ديدم امشب با منی گفتم بلی
مطمئن بودم به من سر می زنی
در حريم خانه ام در می زنی
حال اين ليلا که خوارت کرده بود
درس عشقش بی قرارت کرده بود
مرد راهش باش تا شاهت کنم
صد چو ليلا کشته در راهت کنم

دوستـي يعني صـداقت داشتن
خستگي از دوش هم برداشتن
دوستـي را گـر تو بـاور داشتي
صد هـزار آييـنه در بر داشتي
درتو خورشيد صداقت مي شكفت
در دلـت نور رفـاقت مـي شكفت
كاش مي شد كلبه اي در ماه داشت
تـا به خورشـيد حقيـقت راه داشت
گـر بيــايي بـا چــراغ دوستي
مي رويم اينك به باغ دوستي
مي رويم آنجا كه شهر شادي است
آن طرف ها كه پُـر از آبادي است
شـوق مي آيـد به استقبـال تو
رنگ شادي مي زند بر بال تو
غنچه ها تك تك سلامت مي كنند
نغـمه خوانـان شادكـامت مي كنند
يك سبد مضمون نابت مي دهند
سـاغـري از آفتــابـت مي دهند
مي شوي اين گونه مهمان غزل
مي نشـيني بـر سر خـوان غزل
مي خوري تصوير و احساس و خيال
مـي شـوي سيـــراب از شعـر زلال
از تـخيـل ذوق تـو پـُر مي شود
راه شعر آنجا ميان بُر مي شود
مي شوي يك پارچه مضمون ناب
مي دود در جسم و جانت التهاب
دل وجودت را به آتش مي كشد
تار و پودت را به آتش مي كشد
آه، از اين شعله جانت سير باد
آتش اين شعلـه دامن گير باد!
كاش مي شد روشنائي را چشيد
تكـه اي از مـاه را مي شد جويد
كــــاش مـي شد خويشتـن را بشكنيم
يك شب اين تنديسِ « من » را بشكنيم
بشكنيم اين شيشه ي صد رنگ را
ايـن تغـافل خــانـه ي نيـرنگ را
آسمـــان دوستـي آبــي تـر است
شب در اين آئينه مهتابي تر است
من نمي گويم كسي بي درد نيست
هر كسي دردي ندارد مـرد نيست
ليك مي گويم كه فصل سوختن
آب را هـم مـي تــوان آموختن
خنده را چون مي توان ترميم كرد
غصه را هـم مي توان تقسيم كرد
گر خطر مي بارد از اين فصل درد
دوستـي را بــايـد اول بيمـه كـرد
عشق با لبخند مردم زنده است
زندگـي هم با تبسّم زنده است
كاشكي مي شد صميمي تر شويم
در محـبّت ها قــديمـي تر شويم
روزهـاي روستــا يـادش بخير
خنده هاي سبز و آبادش بخير
هر كه مي آمد بـه باغ دوستي
مي گرفت آنجا سراغ دوستي
آه، مـن بــا او رفـاقـت داشتم
من به آن آيينه عادت داشتم
كاش مي شد باز برگرديم آه ...
عشـق را بـا خـود نياورديم آه ...

می خواستم کوتاه ترین داستان را بنویسم
نوشتم :
زندگی ... !
من نگویم صبورم
من به تنگ آمده ام از همه چیز
من فقط می گویم
به دنبال فضایی می گردم
که به تنهایی بگریم و فریاد بلندی بکشم
که صدایم به آسمان هم برسد
باز هفت سين سرور
ماهي و تنگ بلور
سکه و سبزه و آب
نرگس و جام شراب
باز هم شادي عيد
آرزوهاي سپيد
باز ليلاي بهار
باز مجنوني بيد
باز هم رنگين کمان
باز باران بهار
باز گل مست غرور
باز بلبل نغمه خوان
باز رقص دود عود
باز اسفند و گلاب
باز آن سوداي ناب
کور باد چشم حسود
باز تکرار دعا
يا مقلب القلوب
يا مدبر النهار
حال ما گردان تو خوب
راه ما گردان تو راست
باز نوروز سعيد
باز هم سال جديد
باز هم لاله عشق
خنده و بيم و اميد
عید شما مبارک

دو مرغ ِ عشق به من خیره مانده اند - چرا ؟
خیال نیست ، که حس کرده اند جای ترا -
که خالی است کنار ِ من و بباورشان
سؤال مانده که آیا منم برابرشان ؟
شکسته ، خسته ، نشسته ، وَ دود قلیان اش
کشیده هاله ای از وَهم روی چشمان اش ؟
دو مُرغ عشق از آدمی نمی دانند
به جای حال ِ من از حال ِ خویش می خوانند :
" من و تو تا نفس باشه من و تو
من و تو تا قفس باشه من و تو
من و تو حرفمون حرف هوس نیست
من و تو از هوس باشه من و تو "
نـُکی به چَه چَه همخوان خویش تـُک می زند
لبی به قـُلقـُل ِ قـلیان خویش پُک میزند
خلاصه این که در آن جای گمشده در دود
چقدر جای تو و جای شعر خالی بود
آسمان را
بر بغچه ی چشمانت می پیچم
و با دستانت
بر زمینی دیگر می کارم
دریا را
از تنگ شراب لبهایت می نوشم
تو هم کوله بار بوسه هایت را
بر تنم پهن کن
امشب
سر بر سینه ی عریانم
چشمانت را نبند
مستی ِ شبهای مهتابی را دوست می دارم...
بی تو اما عشق بی معناست ، می دانی ؟
دستهایم تا ابد تنهاست ، می دانی ؟
آسمانت را مگیر از من ، که بعد از تو
زیستن یک لحظه هم ، بی جاست ، می دانی ؟
تو ، خودت را هدیه ام کردی ، ولی من هم
شعرهایم را که بی پرواست ، می دانی ؟
هرچه می خواهیم - آری - از همین امروز
از همین امروز ، مال ماست ، می دانی ؟
گرچه من ، یک عمر همزاد عطش بودم
روح تو ، هم - سایه ی دریاست می دانی ؟
« دوستت دارم ! » - همین ! - این راز پنهانی
از نگاه ساکتم پیداست ، می دانی ؟
عشق من ! - بی هیچ تردیدی - بمان با من
عشق یک مفهوم بی « اما » ست ، می دانی ؟
خداحافظ گل لادن
تموم عاشقا باختن
ببين هم گريه هام از عشق
چه زندوني برام ساختن
خداحافظ گل پونه
گل تنهاي بي خونه
لالايي ها ديگه خوابي
به چشمونم نمي شونه
يكي با چشماي نازش
دل كوچيكمو لرزوند
يكي با دست ناپاكش
گلاي باغچمو سوزوند
تو اين شب هاي تو در تو
خداحافظ گل شب بو
هنوز آوار تنهايي
داره مي باره از هر سو
خداحافظ گل مريم
گل مظلوم پر دردم
نشد با اين تن زخمي
به آغوش تو برگردم
نشد تا بغض چشماتو
به خواب قصه بسپارم
از اين فصل سكوت و شب
غم بارونو بردارم
نمي دوني چه دلتنگم
از اين خواب زمستوني
تو كه بيدار بيداري بگو
از شب چي مي دونی
تو اين روياي سر دم گم
خداحافظ گل گندم
تو هم بازيچه اي بودي
تو دست سرد اين مردم
خداحافظ گل پونه
كه باروني نمي توني
طلسم بغضو برداره
از اين پاييز ديوونه خداحافظ .....!
خداحافظ همين حالا
همين حالا که من تنهام
خداحافظ به شرطی که
بفهمی تر شده چشمام
خداحافظ کمی غمگين
به ياد اون همه ترديد
خداحافظ کمی غمگين
به ياد اون همه ترديد
به ياد آسمونی که
منو از چشم تو ميديد
اگه گفتم خداحافظ
نه اينکه رفتنت ساده اس
نه اينکه ميشه باور کرد
دوباره آخر جاده اس
خداحافظ واسه اينکه
نبندی دل به رؤيا ها
بدونی بی تو و با تو
همينه رسم اين دنيا
خداحافظ
خداحافظ
همین حالا
*** خداحافظ ***
من آب شدم سراب دیدم خود را
دریا گشتم حباب دیدم خود را
آگـــاه شدم غـفلـت خود را دیدم
بیدار شدم به خواب دیدم خود را

ای علی ای شاهكار اوستاد آفرينش !
ای جمالت جلوه گاه ذات پاك كبريايی !
ای علی ای دست تو دست توانای الاهی !
ای علی ای حكم عالمگير تو حكم خدايی .
ای علی نام تو و داغ تو را در سينه دارم
من بلوح سينه ی درد آشنا نقش تو كندم
هر دم آهنگ علی برخيزد از نای وجودم
ای علی بشنو نوای عشق را از بند بندم .
رزم را يكتا سواری ، فتح را تنها اميدی
هان ! توئی شير خدا سر حلقه ی شمشير زنها
عدل را نيكو پناهی ، رحم را تنها نشانی
هان ! توئی يار يتيمان ، ياور بيت الحزنها
شب نخفتی تا يتيم بی امان آرام گيرد
گرسنه ماندی كه خوان بی نوا بی نان نماند .
خون دل خوردی كه خون مردمی بيجا نريزد
خون خود را ريختی تا ظلم را بنيان نمايد .
قصه های زورمندان ديدم و بسيار ديدم
چون علی در عرصه ی عالم هماوردی نديدم
از بزرگان داستانها خواندم و بسيار خواندم -
راستی در آفرينش چون علی مردی نديدم .
هرچه خواندم از علی سرمايه ی توحيد من شد
من بنور شاه مردان يافتم راه خدا را
مكتب پيغمبران را او معلم بود و منهم -
در جمال پاك او ديدم جمال انبيا را .
هيچگه در آفرينش بی علی سيری نكردم
من به نور صبحگاهی ديده ام نور علی را
از خدا هرگز ندانستم جدا او را كه ديدم
روز و شب در گردش چرخ زمان دست ولی را .
قصه ها از پهلوانهان خوانده ام ، اما چه گويم ؟
پهلوان هرگز نريزد اشك پيش مستمندان
ليكن ای آگه دلان ! تاريخ ميداند كه هردم
ديده اند اشك علی را پيش روی دردمندان .
عاجزی در دست ظالم ، ظالمی بدخواه عاجز
هر كه را غير از علی ديدم ، بدين هنجار ديدم
شاه مردان را بكوی دردمندان اشكريزان
ليك با گردنكش خودكامه ، در پيكار ديدم
داستان پهلوانان را بسی خواندم و ليكن
زورمندان را نباشد رسم و راه مهرباني
جز علی شير خدا كس را نانم كز سر مهر -
اشك ريزد بر يتيمان در شكوه پهلوانی
روزها شير خدا بود و دل مردم نوازش
شامها اندوه مردم بود و چشم اشكبارش
در جوانمردی فريد دهر بود آن بی همانند
لا فتي الا علي ، لا سيف الا ذو الفقارش .
ای علی ای تكسوار پهن دشت آفرينش !
من چه گويم ، قطره وصف پهن دريا كی تواند ؟
تو ابر مردی ، يگانه گوهر بحر وجودی
بی قرينی در جهان ، و ين نكته را تاريخ داند .
آيه ی « اليوم اكملت لكم دين » فاش گويد :
تو اميد امتی ، شاهنشه خم غديري
ای علی ! بر شانه ی پاك محمد پا نهادی -
تا بداند عالمی ، در آفرينش بی نظيری .
گر بشر گويم تو را از گفته ی خود شرمگينم
ور خدا خوانم تو را ، ز انديشه ی خود بيمناكم
فاش گويم ، در تو ديدم جلوه ی ذات خدا را
و ين سخن حق است و از آن نيست نه شرمم نه باكم .
چشم در راه تو دارم ، ای شه آزاد مردان !
تا بتابی نوری از ملك ولايت در ضميرم
راه حق پويم اگر نور تو گردد راهبانم
فيض حق يابم اگر دست تو باشد دستگيرم

باز کن پنجره را ، دخترکم فصل بهارست
بکناری بزن این پرده ی غمگین دلازار
باز کن پنجره را ـــ
تا زند دختر خورشید ، بر این غمکده لبخند ـــ
تا وزد موج نسیمی بمن از دامن دربند
تا دمد نور سپیدی بتو ، از سینه ی البرز
تا رسد عطر دلاویز گل از سوی دماوند
باز کن پنجره را فصل بهارست
باغ ، بیدار شد از خواب دی و بهمن و اسفند
دختر کوچک من فصل بهارست
باز کن پنجره را ـــ
تا بدین کلبه رسد نغمه ی مرغان خوش آهنگ
تا نسیمی بسر و زلف تو ریزد گل صد رنگ
تا بخوانیم بهمراه کبوتر ، غزل صبح
تا برانیم بآواز قناری غم خود را ز دل تنگ
دخترم ! فصل بهار است بر این پنجره ها ، پرده میاویز
تا به بینیم بهر سو ، گذر چلچله ها را
دشت تا دشت درخت است و بر اندام درختان ـــ
جامه ی سبز بهارست
جلگه تا جلگه ز گلها همه پر نقش و نگارست
همه انگشت نهالان ـــ
چشم ، تا کار کند غرق نگین های شکوفه است
همه جا ، دست زمین ، لاله فروش است
همه سو ، موج هوا ، عطر نثار است .
باغ را بنگر و فواره ی الماس فشان را
ارغوان ریخته بر دامن هر دشت
دشت را بنگر و این فرش زمردوش یاقوت نشان را
دخترم ! آینه را از سر این طاقچه بردار
که در این فصل دلاویز ـــ
همه جا آینه بندان بهار است
یکطرف پیش رخت ، آینه ی روشن مهتاب ـــ
یکطرف آینه ی چشمه ی رخشنده ی آرام ـــ
با چنین آینه بندان بهاری ـــ
هر طرف روی کنی آینه خیز است ـــ
هر کجا پای نهی آینه زار است
شانه را دور بیفکن
که تو را گرنبود شانه ، نه اندوه و نه بیم است
بهترین شانه ی تو دست نسیم است
دخترم ! عطر چه خواهی ؟
که نسیم سحری عطر فروش است
موج هر باد که بر زلف ِ تو پیچید ـــ
پیک خوشبوی بهارست و رباینده ی هوش است
دخترم ! باز کن از گردن خود رشته ی گوهر
تا که بانوی بهاران ز شکوفه ـــ
به سر و شانه ی سیمین تو گوهر بفشاند
یا بر انگشت ظریف تو نگین از گل رنگین بنشاند
هرچه زیبائی و زیباستدر آغوش بهارست
مرغکان بر سر هر شاخه ی گل ، گرم سرودند ـــ
تازه گلها همه در باغچه آماده ی رقصند ـــ
خو شنوا چلچله ها ، زمزمه گر ، مست نشاطند ـــ
لک لکان صیحه کنان پیک درودند ـــ
سارها چرخ زنان در دل ابرند ـــ
گاه ، چون موج خروشان ، همه در اوج فرازند
گاه ، چون برگ درختان همه در قوس فرودند .
باز کن پنجره را دخترکم ، فصل بهار است
بکناری بزن این پرده ی غمگین دلازار
باز کن پنجره را ـــ
تا زند دختر خورشید ، بر این غمکده لبخند
تا وزد موج نسیمی بمن از دامن دربند
تا دمد نور سپیدی بتو از سینه ی البرز
باز کن پنجره را فصل بهار است
باغ ، بیدار شد از خواب دی و بهمن و اسفند .
لحظه ی زندگی زیباترین لحظه ، لحظه ای است که ببینی در دل
یک کویری بی آب و علف جوانه ای سر از خاک بلند کرده و به
خورشید و آسمان و ابرها سلام می کند زیباترین لحظه ، لحظه ای
است که صدای زوزه ی باد بر دل کوهسار می پیچد و گویی بُغضی
راه گلویش را بسته است و خود را به کوهساری زند تا اشکانش
جاری شود و از شرّ بُغض آزاد شود زیباترین لحظه ، لحظه ای
است که در ناامید ترین لحظه ی زندگیت خورشیدِ امید بر دلت بتابد
و جوانه ی امید از دلت برویَد. زیباترین لحظه آن لحظه ای است که
حس کنی خدا در همین نزدیکی هاست در سایه سار درختان سر به
فلک کشیده ی کاج در میان گلهای رنگ رنگ باغچه در میان صدای
زوزه ی باد و رعد و برق آسمان و گریه ی ابر بر زمین خدا این
منم ، گمشده در مه ، ستاره ای سرگردان در کهکشانی بی انتها ،
فرورفته در قعر اقیانوسی عمیق و تاریک. من گم شده ام ، من در
دنیای متروک تنهایی خود که تاریک ترین شب ها و ابری ترین
روزها را دارد و باد زیر آوار غروب کوچه هایش را دلتنگ
می نوازد گم شده ام. آری من گم شده ام اگر براستي خواستن توانستن
بود محال نبود وصـال! و عاشقان که هميشه خواهانند ، مي تـوانـستند
تنها نباشند و من هم میروم ای دوستان روزی غریبانه . بدین سان کم
شود از جمعتان یک فرد دیوانه . بله یک شب شبی سرشار طعم
آرزوهایم . شبی که آسمان سرگرم نم نم های بارانه . نمیدانم که آنگه
بعد من اینجا چه خواهد شد. و با این خاطرات من چه خواهد کرد این
خانه . دریغا یاسمن ها را چه حالی دست خواهد داد. و پیغام نبودم را
که میگوید به پروانه . و میخوانند با هم ناگهان آواز تنهایی. کبوترهای
بی لانه قناری های بی دانه. و اینبار آخرین شعر مرا با خویش
میخواند. کسی که منتظر هر روز توی ایوانه ...
نه سنگ و
نه ابر
نه ناقوس و
نه عود ،
انسان بودم از ازل
و دیگر هیچ ،
و نیز نمی خواهم چیز دیگری باشم .
به نام ِ انسان بالیده ام
از بیداد رنج برده ام
گاهی بی عدالت بوده ام
و گاهی خوب .
به خشم آمده ام
و به کین بوده ام
علیه بیدادها ،
و شادمان بوده ام
از هر کور سوی ِ امیدی .
به نام یک انسان
بیدارم و هشیار ،
اما خسته
و می نویسم ، با دلواپسی هایم .
گرسنه ی فهمیدنم
و فهمیده شدن .
به نام ِ یک انسان
شادم از دوستی ها و
دوستانم
و دوست می دارم
کسانم را
و بیم دارم
از برایشان
به خاطر ِ امنیت .
می خواهم در میان مردم باشم
و گاهی تنها ،
و تأسف می خورم
از شب های بی عشق بودن .
همچون یک انسان
سالخورده و بیمارم
- خواهم مُرد -
نه سنگ و
نه ابر
نه ناقوس و
نه خاکستر ،
و هیچم هراسی نیست.
به جای پی نوشت
تمام ِ نوشته هایم
که علیه زندگی ست ،
برای زندگی ست .
تمام ِ نوشته ها برای مرگ
علیه مرگ .
بین ِ این دنیایی که گاه زیبا به نظر می آید و گاهی دلربایی می کند ـ
مانده بودم چگونه از محرّم بگویم ـ چطور فریاد کنم که حسین (ع)
دارد می رسد و من هنوز هم با این دویدن ها و نفس نفس زدن ها
دورم از قافله ـ دورم و هر چه می روم پاهای خاکی ام مرا دور
می کنند و یادم می رود تنها چند روز مانده تا حسین (ع) و
کاروانیان به بهشت خدا برسند ...

اگر چه مثل محّرم نمی شوم هرگز
جدا ز روضه و ماتم نمی شوم هرگز
مرا ببخش مرا چون که خوب می دانم
که توبه کردم و آدم نمی شوم هرگز
اسیر جاذبۀ حُسن یوسف یاسم
که محو در گل مریم نمی شوم هرگز
گناه کارم و حتی بدون اذن شما
بدان نصیب جهنم نمی شوم هرگز
به جان عشق قسم غیر چهارده معصوم
به پای هیچ کسی خم نمی شوم هرگز
قسم به قلب سپیدت سیاهپوش کسی
بجز شهید محّرم نمی شوم هرگز
نمی فُرات بیاور چرا که من قانع
به سلسبیل و به زمزم نمی شوم هرگز
در انتهای غزل من دوباره می خواهم
فقط برای تو باشم نمی شوم هرگز

بانو ۱
کابوس کوه موج وحشی
بادبانٍ دریده
و کشتی سرگردان
در گرد - باد
گرد - آب
نگران نباش !
بنگر چگونه ابر و باد
از میان مد و مِه می گریزند
و جاده ی نقره
از فانوس ناگهان
می
آ
و
ی
ز
د
زهدان رسیده ی شب
و رؤیای سپیده که دامنِ بلند بانوست
بانو ۲
زمین پاک کرده ی برف
و کاغذ ورق خورده ی باد
فصل های مرد
تا هستی نو
از بام چهارمین فصل ...
چه زمستانی
چه زمستانی
از خواب سپید با شراب سپید
تا صدف مهتاب در کنف مهتاب
نه ...
سرزمین تو دیگر خاک نیست
خاک ، دیگر نیست
با مستی نو سفر آغاز کن
که هور قلیا پیداست ...
ماهِ مه شکن
و بانو
که روی با تو دارد

نام ترا خواندم و شعـری سپید
در غزلستان خیالم دوید
در پی نام تو غزل مستِ مست
آمد و در خلوت شعـرم نشست
نام تو آغاز شکوفایی است
حرف تو لبریز زگویایی است
پیش قـدوم تو افق خم شده
سنگ پر از صحبت زمزم شده
بید اگر خم شده مجنون توست
لاله اگر سوخته دل خون توست
سرو اگر قامتی افراشته
رایت سبز تو نگه داشته
گل چو به توصیف تو پرداخته
گونه اش از شوق گل انداخته
آب ز حرف تو زلال آمده
چشمه از این زمزمه حال آمده
غنچه به عطر نفست باز شد
فصل شکفتن ز نو آغاز شد
شعـر اگر عاطفه آموخته
چشم به لعـل غزلت دوخته
آینه و آب زلال تواند
در همه جا غرق خیال تواند
آب گرفته ز رویت وضو
آب به لطف تو پر از آبرو
هرچه بهار است ز لبخند توست
هرچه شکفته است ز پیوند توست
بی تو سخنها همه بی بال بود
سیب سبدهای غزل کال بود
حنجره ات تا غزل آغاز کرد
بسته ترین پنجره را باز کرد
دل به سخنهای تو عاشق تر است
روی شهید تو شقایق تر است
با تو و با عشق صمیمی شدیم
یکشبه یاران قدیمی شدیم
تازه شدم تا به تو دل باختم
هرچه شدم تازه غزل ساختم
هرچه من و شعـر قـدم می زنیم
حرف ترا باز رقم می زنیم

مرد تنها بودم اما بی تو تنهاتر شدم
آتشی افسرده بودم ، لیک خاکستر شدم
باغ جانم از بهار مهر تو گلخیز بود
فصل پائیز جدایی آمد و پرپر شدم.
این منم
مثل تو ...
مثل گلدانهایی که هر روز
پشت پرده های حریر
از ریشه های به خاک سپرده جوانه می گیرند
و در کسالتی بیهوده
بیهوده زرد می شوند !
چه چیز را فراموش کرده ام
چه چیز را اینجا به مضحک ترین ضربه های ساعت
تکیه داده ام ؟!
چه چیز را هنگامی که
از پله ها پایین می رفت بدرقه کردم
و با ناباوری گفتم خداحافظ
نه اشتباه کردم !!!
هنوز به من نگفته اید
که نوزده پله به کجا ختم می شود ،
لعنت به این خداحافظی نیمه راه
و به این ریشه بستن بی موقع
و به این عقوبت خفته در زبانی
که مال من نیست ،
من هر شب در کوچه ای قدم بر می دارم
که قلب آن را عابران مرموز فاسد کرده اند ...
من باید فراموش کنم
من باید میان این همه امتداد
آن نوزده پله صبور را برگردم
و زیر صفر عاشق شوم !
چه سطرهای بی حاصلی
که در لحظه لحظه های آن به دخترانی بر خوردم
که دستهای خالی شان را
در آینه جوان می کردند
و در عمق ظلمت
برای خلوت همیشه بزرگ و شلوغشان
شعرهای کوچک می خواندند ،
از من مخواهید که فراموش کنم !
من دارم ستارهای اکلیلی روی سنگ فرش خیابان را
در کهکشانی می چینم
که روی زمین ادامه می یابد
و پشت پرده های حریر اتاقم
حس می کنم که آهسته آهسته
زندگی دارد ...
در چشم عروسکان منتظر نارنجی می شود
از من مخواهید که فراموش کنم !


با دستهایی پر از خداحافظی های نیمه کاره
کسی زیر پوست شب می گرید
برای آنکه دوستش دارد ...
برای آنکه دوستش داشت !...
به صداقت یک دیوانه قسم
عشق چیزی نیست به جز سه حرف
که می پوسد لای دفتر های ما !
جستجوی بیهوده ،
انتظار بیهوده
حقارت انگیزه های ما برای باهم بودن ...
عشق ارتفاع حقیری دارد
و من و تو
که هرچه رفتیم و رفتیم به هم نرسیدیم
فقط به خودمان می خندیدیم !...
می دانی ؟!!...
« اگر جنت بود بی تو اگر دوزخ بود با تو
ز جنت ها گریزانم به دوزخ ها عذابم کن »
چه دیر به خود می آییم و برای رهایی به در بسته می زنیم ،
نمی دانم چرا بعد از یک عمر نشستن به خاک باور نمی کنیم
زندگی یعنی همین ... لحظه ای که رویا ها به کابوس مبدل
می شود لحظه ای که کسی می رود و کسی می ماند ،
لحظه ای که اگر از آن روی برگردانی شاید هرگز بخششی
در کار نباشد و اینگونه است که تا مرگ هرگز زندگی
باورمان نمی شود !... ما ساکنان عالم خاک هرکدام تفسیر
یک شعر بلندیم که هرگز عادلانه تمام نمی شود و درست
روی نقطه ای که نباید همه چیز نا تمام می ماند ... ماندیم
روی یک علامت سوال که هرگز مسافری برایش فکر نکرد
و من که همیشه فکر می کردم کسی می آید و به علامتهای
سوال فکر می کند حالا تقریبآ باورم شده همه مسافرها نرسیده
به علامتهای سوال می میرند ...
مانده از زندگی برایم یک مشت خاک که شاید تمام خاطراتم
وقتی ناتمام شدم در آن جوانه بزنند ، این سهم عادلانه زندگی
من است.

میان چند خط تیره
بین بودن و نبودن تو
همه چیز ممنوع !!!
مگر نمی بینی چقدر آدم از بین ما گذشته
فراموش کن اگر می خواهی فراموش کنی ...
دیر رسیدم به جایی که اشتباه کردم
کسی که لب های مرا دزدیده
تو را در شب های سرد من
سوت می زند
و حالا آن که به جای همه می میرد
به تو نمی رسد
و زیر این خاطرات گم شده
به خاطر مرگ مسدود این مجسمه
که قلبش را از زیر آوار بیرون کشیده اند
همیشه سکوت می کند
کسی که در امتداد نقطه هایش به تو می رسد ...
دل به دل ویرانه ی یک درد ناپیدا
شب به شب آواره ی یک آسمان فردا
مانده ام اما ندارم جز تو درمانی
کو ، کجا دستان تو تا سر نهم آنجا ؟!
گرچه می دانم دو دستت رفته از دستم
من چه دل خوش می کنم امروز را فردا
من چه دل خوش می کنم بر آرزوهایم
من به دنبالت چه دل خوش می روم هرجا
من به دنبالت ، نشانم مانده بر هر در
گرچه می دانم که کردی ترک این دنیا
بعد تو اینجا دگر شوقی نمی ماند
بعد تو حتی نمی ماند برایم جا
می روم با غم برایت عشق می کارم
ای تو تنها سهم من از خانه ی دنیا
ای تو تنها عشق من با درد می میرم
شب به شب آواره ی یک آسمان فردا !

دو دستم را به دستت می سپارم
تو می گویی دگر دردی ندارم
ندارم با تو اندوهی و لیکن
به پایان می رسد روزی بهارم
همان روزی که گفتم درد جاریست
و من دستت به دستی می سپارم
تو لبخندی به عشقم می نشانی
و می گویی دگر راهی ندارم !
ز خاطر می بری آرام آرام
دلم را ، خنده ام را نو بهارم
ز یادت می رود با من که گفتی
« تو را من تا قیامت دوست دارم »
نمی رنجم ز دستت کار دنیاست
به این ویرانه امیدی ندارم
به جز عمری که نیمش رفته بر باد
ندارم حاصلی از روزگارم
گرم امروز عمری با تو باقیست
فدایت می کنم تا جان سپارم
و می خوابم به گوری سرد و آرام
خدا باشد پناهت یادگارم ...

دیشب به خوابم آمدی ، درها برایت باز شد
در قلب من صد زندگی در اوج غم آغاز شد
در چشم من اینبار هم اشکی به شوقت جا گرفت
اینبار هم رویای من طرحی ز یک پرواز شد
هر شب برایت تا سحر در خواب می جویم پناه
تعبیر این دیوانه گی در سینه ام یک راز شد
مسموم تنهایی و غم ، زخمی ز خنجر های تو
تا کی بجویم مرهمی ، این جان به غم دمساز شد
بر گور صدها خاطره ، در بیکران ویرانه ای
آن شب که رفتی تا ابد یاس و شقایق باز شد

در آسمان عشق تو سیاره ای ام بی صدا
نورم گرفته از تو و افتاده ام در برکه ها
دستم نمی یابد تو را ، شاید که بختم یار نیست
تنهاترین شبگرد من تنها تو ماندی با خدا
ای جاودان رویای من در کهکشانت تا ابد
جای من و آه دل و این ناله های بی صدا

مجنونی زبرم رفت که مجنون تریـــــن بود
در مرتبه ی عشق او بـــــــــالاترین بود
رفت و با رفتنش جــــــــــــــان مرا برد
او که در دلربـــــــــایی خود بهترین بود
رفت آن نگار سیه چشم ابرو کمــــــــان
او که در نقش هنـــــــــــر زیباترین بود
نمانده دیگر در من صبـــــــــــر و قراری
او که در صبر و شکیب صابر ترین بود
رفت و در عرش اعلی سکــــــــــنی گزید
نازنینی که در عصمت پاک تریــــن بود
رفت و یاد و نامش در دل مـــــــا ماندگار
فرشته ای که دل پاکش مهربان ترین بود
خدایا اگر گنهی داشت به کرمت ببخشــای
بی گنهی که در غم غربت غریب ترین بود
به یاد عزیز از دست رفته
زنده یاد : « مجنون خراباتی »
به قلم یک دوست
دورتر از این کوه بلند
من خودم می مانم ، می دانم
قلب ها تا به کجاست
ای دریغ
در دل تنهایی ، بی سبب می سوزد
و پس از من
باز هم می ماند
با غمی سخت بزرگ ...
همچنان سرد و صبور
همچنان ساکت و خرد !
کوه درد است و جنون
بی کس و مظهر صبر دگران
مظهر عشق و غرور
چه کسی می داند که چه تنهاست
قلب این کوه بلند
قلب این کوه صبور چه کسی می داند ! ؟

مردن و گم شدن از ماست نه از فاصله ها
دل از اینهاست که تنهاست نه از فاصله ها
گرچه دیگر همه جا پر زجدایی شده است
مشکل از طاقت دل هاست نه از فاصله ها
نقش کم رنگ سرابی که گذر گاه من است
شاید از چشم تو پیداست نه از فاصله ها
همه درها شده بسته ز غم فاصله ها
زخم هر عشق ز در هاست نه از فاصله ها
گرچه دیگر همه کس سرد شده این یک بار
این همه درد نه از ماست نه از فاصله ها

زبس به یاد تــــو هــر شب خـــدا خـــدا کردم
بـــه بارگاه خـــدا محشــری به پــــا کــــــردم
بیاد دامنت افتـــــــادم چـــــــو طفـــل یتیـــــــم
ســری به زانـــوی غم بـــرده گــریه ها کـردم
آن شب بی روزن آسمان غمگین بود
درد بودن گویی بر دلم سنگین بود
من پر از عشق ولی روی فصلی که گذشت
این همه عشق فقط نقطه ای ننگین بود
آسمان هرچه کرد ، غم شب باز نشد
از من و طالع من دست قسمت این بود
آخرین حرف مرا هیچ گوشی نشنید
روی تقدیر دلم ، صد هزاران چین بود
زخم هر خنجر تو یاد من مانده هنوز
که همیشه به دلم مرهمی شیرین بود