تبليغاتX
نسیم تنهایی
ای کاش سرنوشت اشتباه می نوشت

 

پازل

  

   بازگشته اند

 

   دردهای قدیمی

 

   تصویرهای تاریک

 

   از من در آینه

 

   از من

 

   در خواب ها.

 

   این بار می خواهم

 

   تکه

 

         تکه

 

                              تکه کنم خود را

 

                                        تا دوباره دست کسی

 

                                                     شاید ...

 

   نه !

 

   این پازل را

 

   هزار بار هم که بچینی

 

   همان می شود

 

انتقام

 

   می خواهم تو را بکشم

 

   اما

 

   چاقو را در سینه ی خود فرو می کنم

 

   تو کشته خواهی شد

 

   یا من ؟

 

ماهیان خاک

 

   زندگی

 

   چمدانش را بست

 

   مرگ هم تلفن نمی زند.

 

   آن قدر خسته ام

 

   که دراز می کشم

 

   و کم کم در خاک فرو می روم

 

   آن قدر خسته ام

 

   که دیگرمرگ هم به دردم نمی خورد

 

   من از ادامه می ترسم

 

   از اینکه تابوت

 

   تنها اتاقی باشد تاریک تر

 

   و من دوباره استخوان هایت را پیدا کنم

 

   و تکه های پازل عشق

 

   دوباره چیده شود

 

   کسی چمدانش را در ایستگاه جا بگذارد

 

   ما سایه ها و ریشه های درختان قدم بزنیم

 

   و مارها

 

             ماهیان برکه ی خاک ...

 

   لب هایم را

 

   بر لب هایت می گذارم

 

   انگار هیچ اتفاقی نیفتاده

 

   و تنها چراغ را خاموش کرده اند

 

 پی نوشت اول

مدت ها بود که به روز نمی شدم حالم خیلی بد بود هر روز هم بدتر از روز قبل

ولی همیشه هرکی ازم می پرسید حالت چطوره میگفتم خوبم اما دیگه تحمل

ندارم از همه چیز خسته شدم واقعآ نمی دونم چرا این همه خدا با من بازیش گرفته

اگر قرار باشه تقاص گناه باشه یا هر چیز دیگه ، از توانم خارج شده

به هر حال ممنون از همه ی شما عزیزان که در این چند سال با من بودین

خیلی هاتون منو تحمل کردین تو غم و شادی باهم شریک بودیم

اسم نمی خواهم بیارم چون همه عزیز هستند و من شرمنده ی همگی هستم

 

پی نوشت دوم

میدونم این پست من خیلی طولانی بود اما دیگه به بزرگواری ببخشید

این آخرین پست من هست در این وبلاگ اما هر بار که وقت کنم به همه ی دوستان

سر میزنم و مطالب زیبایتان را می خوانم امیدوارم که همچنان دوستان خوبی باشیم

و فراموش نکنیم همدیگر را. دوست دار همگی شما ... م.خراباتی

 

پی نوشت سوم

تا زمانی که به فردا امیدواری اقتدار از آن توست

آنچه را که کرم ابریشم پایان دنیا می پندارد

در نظر پروانه آغاز زندگی ست

 

+ نگارش شده در  یکشنبه 27 شهریور1390ساعت 0:0 قبل از ظهر  به قلم خراباتی  | 

 

 

   شعر هایم

 

   پر از حادثه دیدن تو

 

   نقش رویت همه شب

 

   رنگ رویای من است

 

   در دلم یاد تو جاری است

 

   بر لبم نام تو جاری

 

   نقش رویت

 

   حک شده بر دیوار دلم

 

   و چه خسته،

 

   از فاصله دیدارم

 

   و چه دیواری است،

 

   میان من و تو...!

 

 

 

 

+ نگارش شده در  شنبه 20 فروردین1390ساعت 0:0 قبل از ظهر  به قلم خراباتی  | 

 

گـاهـی فـکـر می کـنـم کاش آدمها شـبـیـه نهـنـگ بودن!؟

آخـه اونـوقـت دیگه دچـار خـود بـزرگ بـیـنـی نـمی شـدن و مـی تـونـسـتـن مـثـل سـنـگـهـا بـاشـن و

عـین آدم زنـدگی کنن!

گـاهـی فـکــر می کـنم کـاش آدمــهــا تــمــســاح بــودن!؟

حـــداقـــل در کـــنــار خــوي درنــدگـــی شـــون مـی تـونــســتــن مـزه ی اعــتــمــاد رو بـچـشـن و بــه

یـه پـرنـده ی کـوچـولـو اجـازه بـدن تـا لای دنـدونـهـاشـون رو تـمـیـز کـنـه و از طـعـم سـیـری اونـهـا

مـزه ای بـچـشـه.

گـاهـی فـکـر مـی کـنـم چـقـدر خـوبـه کـه هـمـیـشـه در حـال فـکـر کـردن نـیـسـتـم!

چقدر خوبه که نـیـسـتـم!

گـاهی که نـیـسـتـم خـواب می بینم ستاره ها برای دیدن شب خـوابـشـون می بره بخاطر هـمـینـه که

وقـتـی شـب مـی رسـه اونـهـا رو چـشـمـک زن می بـیـنـیـم ،

آخه اونـهـا تـازه دارن چـشـمـاشـون رو باز می کـنـن .

اما گاهی هـم در آرزوی خواب دیدن اونـقـدر خنگ می شم که فکر می کـنـم چشمهام رو باز نگه دارم

بهتره ، آخه اون جوری می شه خوابها رو رنگی دید!

امـا تـا بـه خـودم مـیـام ،

دوبـاره صـبـح شـده .

دوبـاره...

دوبـاره وقـت اون رسـیده که خواب دوست داشتن و حرف زدن و درک کردن و درک شدن رو ببینم .

دوبـاره کـابـوس ... کـابـوس ... کـابـوس ....

کــاش هــمــیــشــه شــب بــود!

 

حـرفـهـای مـا هـنـوز نـاتـمـام...

تـا نـگـاه مـی کـنـی:

وقـت رفـتـن اسـت

بـازهـم هـمـان حـکـایـت هـمـیـشـگـی !

پـیـش از آنـکـه بـا خـبـر شـوی

لـحـظـه ی عـزیـمـت تـو نـاگـزیـر مـی شـود

آی...

نـاگـهـان

چـقـدر زود

دیـر مـی شـود!

" قـیـصـر امـیـن پـور "

+ نگارش شده در  پنجشنبه 28 بهمن1389ساعت 7:55 بعد از ظهر  به قلم خراباتی  | 

 

 

   چیزی که برایم مهم نبود برایش مهم بود ...

 

   برای همین برای من هم مهم بود !

 

   اما حالا ...

 

   چیزی که برایش مهم بود

 

   با اینکه برایم مهم بود دیگر مهم نیست ...

 

 

+ نگارش شده در  پنجشنبه 2 دی1389ساعت 7:17 قبل از ظهر  به قلم خراباتی  |