|
ای کاش سرنوشت اشتباه می نوشت
|
بیا ای شعر ! امشب رازگو باش
ز حال ِ شاعر بیچاره ی خویش
از آن روزی که در روحش شکفتی
و او را کرده ای آواره ی خویش
بیا ای شعر من ای بودن ِ من
که از هُرم وجودت جان بگیرم
دلم تنگِ نوایی آتشین است
بیا تا اندکی درمان بگیرم
تو را زا ییدم از درد نهانم
و جان دادم ز مغز استخوانم
و بخشیدم به تو صبر و شهامت
که باشی حاکم روح و روانم
بیا ای اشک او را همرهی کن
که این شعرم صدایی کم توان است
و گر یاری نباشد در بر او
به یغما رفتنش هم بی گمان است
بیا ای شعر ، ای آواز اندوه
بیا تا با تو گویم حجم غم را
که من زندانی زنجیر و بندم
و گویم با تو شرح بیش و کم را

چگونه پناه بیاورم
به شانه هایت
در این روزهای خاکستری
که آسمان غزلهایت
ستاره باران ِ چشم های من نیست.
چگونه پناه بیاورم ؟
و آن روز
که درخت ها مردند
و شکوفه های گلدان ها
کلاغ های رهگذر
آمدن این روزها را بشارت آوردند
و مادربزرگ می گفت :
« آسمان همیشه آفتابی نیست. »
و آن روز
که بسیار دلتنگ آسمان بود
و دلتنگ آفتاب
پیراهنی از شکوفه به تن کرد
و به ستاره های آسمانی قصّه ها پیوست
و من می دانستم
که روزهای سبز و بهاری کوتاهند
و می دانستم
که روزهای خالی و خاکستری می آیند.

دلم برای تو تنگ است ، برنمیگردی ؟
و عشق با تو قشنگ است ، برنمیگردی ؟
کنون برای ِ تو ، از خویش دور می گردم
خودی که با تو به جنگ است ، برنمی گردی ؟
حکایت دل ِ نازک خیال ِ من با تو
حدیث شیشه و سنگ است ، برنمی گردی ؟
منم که لحظه به لحظه سکوت می شنوم
و عمر رو به درنگ است ، برنمی گردی ؟
چگونه ؟ با که توان گفت دختری زیبا
هنوز ، گوش به زنگ است ، برنمی گردی ؟