|
ای کاش سرنوشت اشتباه می نوشت
|
باز هفت سين سرور
ماهي و تنگ بلور
سکه و سبزه و آب
نرگس و جام شراب
باز هم شادي عيد
آرزوهاي سپيد
باز ليلاي بهار
باز مجنوني بيد
باز هم رنگين کمان
باز باران بهار
باز گل مست غرور
باز بلبل نغمه خوان
باز رقص دود عود
باز اسفند و گلاب
باز آن سوداي ناب
کور باد چشم حسود
باز تکرار دعا
يا مقلب القلوب
يا مدبر النهار
حال ما گردان تو خوب
راه ما گردان تو راست
باز نوروز سعيد
باز هم سال جديد
باز هم لاله عشق
خنده و بيم و اميد
عید شما مبارک

دو مرغ ِ عشق به من خیره مانده اند - چرا ؟
خیال نیست ، که حس کرده اند جای ترا -
که خالی است کنار ِ من و بباورشان
سؤال مانده که آیا منم برابرشان ؟
شکسته ، خسته ، نشسته ، وَ دود قلیان اش
کشیده هاله ای از وَهم روی چشمان اش ؟
دو مُرغ عشق از آدمی نمی دانند
به جای حال ِ من از حال ِ خویش می خوانند :
" من و تو تا نفس باشه من و تو
من و تو تا قفس باشه من و تو
من و تو حرفمون حرف هوس نیست
من و تو از هوس باشه من و تو "
نـُکی به چَه چَه همخوان خویش تـُک می زند
لبی به قـُلقـُل ِ قـلیان خویش پُک میزند
خلاصه این که در آن جای گمشده در دود
چقدر جای تو و جای شعر خالی بود
آسمان را
بر بغچه ی چشمانت می پیچم
و با دستانت
بر زمینی دیگر می کارم
دریا را
از تنگ شراب لبهایت می نوشم
تو هم کوله بار بوسه هایت را
بر تنم پهن کن
امشب
سر بر سینه ی عریانم
چشمانت را نبند
مستی ِ شبهای مهتابی را دوست می دارم...
بی تو اما عشق بی معناست ، می دانی ؟
دستهایم تا ابد تنهاست ، می دانی ؟
آسمانت را مگیر از من ، که بعد از تو
زیستن یک لحظه هم ، بی جاست ، می دانی ؟
تو ، خودت را هدیه ام کردی ، ولی من هم
شعرهایم را که بی پرواست ، می دانی ؟
هرچه می خواهیم - آری - از همین امروز
از همین امروز ، مال ماست ، می دانی ؟
گرچه من ، یک عمر همزاد عطش بودم
روح تو ، هم - سایه ی دریاست می دانی ؟
« دوستت دارم ! » - همین ! - این راز پنهانی
از نگاه ساکتم پیداست ، می دانی ؟
عشق من ! - بی هیچ تردیدی - بمان با من
عشق یک مفهوم بی « اما » ست ، می دانی ؟
خداحافظ گل لادن
تموم عاشقا باختن
ببين هم گريه هام از عشق
چه زندوني برام ساختن
خداحافظ گل پونه
گل تنهاي بي خونه
لالايي ها ديگه خوابي
به چشمونم نمي شونه
يكي با چشماي نازش
دل كوچيكمو لرزوند
يكي با دست ناپاكش
گلاي باغچمو سوزوند
تو اين شب هاي تو در تو
خداحافظ گل شب بو
هنوز آوار تنهايي
داره مي باره از هر سو
خداحافظ گل مريم
گل مظلوم پر دردم
نشد با اين تن زخمي
به آغوش تو برگردم
نشد تا بغض چشماتو
به خواب قصه بسپارم
از اين فصل سكوت و شب
غم بارونو بردارم
نمي دوني چه دلتنگم
از اين خواب زمستوني
تو كه بيدار بيداري بگو
از شب چي مي دونی
تو اين روياي سر دم گم
خداحافظ گل گندم
تو هم بازيچه اي بودي
تو دست سرد اين مردم
خداحافظ گل پونه
كه باروني نمي توني
طلسم بغضو برداره
از اين پاييز ديوونه خداحافظ .....!
خداحافظ همين حالا
همين حالا که من تنهام
خداحافظ به شرطی که
بفهمی تر شده چشمام
خداحافظ کمی غمگين
به ياد اون همه ترديد
خداحافظ کمی غمگين
به ياد اون همه ترديد
به ياد آسمونی که
منو از چشم تو ميديد
اگه گفتم خداحافظ
نه اينکه رفتنت ساده اس
نه اينکه ميشه باور کرد
دوباره آخر جاده اس
خداحافظ واسه اينکه
نبندی دل به رؤيا ها
بدونی بی تو و با تو
همينه رسم اين دنيا
خداحافظ
خداحافظ
همین حالا
*** خداحافظ ***
من آب شدم سراب دیدم خود را
دریا گشتم حباب دیدم خود را
آگـــاه شدم غـفلـت خود را دیدم
بیدار شدم به خواب دیدم خود را

ای علی ای شاهكار اوستاد آفرينش !
ای جمالت جلوه گاه ذات پاك كبريايی !
ای علی ای دست تو دست توانای الاهی !
ای علی ای حكم عالمگير تو حكم خدايی .
ای علی نام تو و داغ تو را در سينه دارم
من بلوح سينه ی درد آشنا نقش تو كندم
هر دم آهنگ علی برخيزد از نای وجودم
ای علی بشنو نوای عشق را از بند بندم .
رزم را يكتا سواری ، فتح را تنها اميدی
هان ! توئی شير خدا سر حلقه ی شمشير زنها
عدل را نيكو پناهی ، رحم را تنها نشانی
هان ! توئی يار يتيمان ، ياور بيت الحزنها
شب نخفتی تا يتيم بی امان آرام گيرد
گرسنه ماندی كه خوان بی نوا بی نان نماند .
خون دل خوردی كه خون مردمی بيجا نريزد
خون خود را ريختی تا ظلم را بنيان نمايد .
قصه های زورمندان ديدم و بسيار ديدم
چون علی در عرصه ی عالم هماوردی نديدم
از بزرگان داستانها خواندم و بسيار خواندم -
راستی در آفرينش چون علی مردی نديدم .
هرچه خواندم از علی سرمايه ی توحيد من شد
من بنور شاه مردان يافتم راه خدا را
مكتب پيغمبران را او معلم بود و منهم -
در جمال پاك او ديدم جمال انبيا را .
هيچگه در آفرينش بی علی سيری نكردم
من به نور صبحگاهی ديده ام نور علی را
از خدا هرگز ندانستم جدا او را كه ديدم
روز و شب در گردش چرخ زمان دست ولی را .
قصه ها از پهلوانهان خوانده ام ، اما چه گويم ؟
پهلوان هرگز نريزد اشك پيش مستمندان
ليكن ای آگه دلان ! تاريخ ميداند كه هردم
ديده اند اشك علی را پيش روی دردمندان .
عاجزی در دست ظالم ، ظالمی بدخواه عاجز
هر كه را غير از علی ديدم ، بدين هنجار ديدم
شاه مردان را بكوی دردمندان اشكريزان
ليك با گردنكش خودكامه ، در پيكار ديدم
داستان پهلوانان را بسی خواندم و ليكن
زورمندان را نباشد رسم و راه مهرباني
جز علی شير خدا كس را نانم كز سر مهر -
اشك ريزد بر يتيمان در شكوه پهلوانی
روزها شير خدا بود و دل مردم نوازش
شامها اندوه مردم بود و چشم اشكبارش
در جوانمردی فريد دهر بود آن بی همانند
لا فتي الا علي ، لا سيف الا ذو الفقارش .
ای علی ای تكسوار پهن دشت آفرينش !
من چه گويم ، قطره وصف پهن دريا كی تواند ؟
تو ابر مردی ، يگانه گوهر بحر وجودی
بی قرينی در جهان ، و ين نكته را تاريخ داند .
آيه ی « اليوم اكملت لكم دين » فاش گويد :
تو اميد امتی ، شاهنشه خم غديري
ای علی ! بر شانه ی پاك محمد پا نهادی -
تا بداند عالمی ، در آفرينش بی نظيری .
گر بشر گويم تو را از گفته ی خود شرمگينم
ور خدا خوانم تو را ، ز انديشه ی خود بيمناكم
فاش گويم ، در تو ديدم جلوه ی ذات خدا را
و ين سخن حق است و از آن نيست نه شرمم نه باكم .
چشم در راه تو دارم ، ای شه آزاد مردان !
تا بتابی نوری از ملك ولايت در ضميرم
راه حق پويم اگر نور تو گردد راهبانم
فيض حق يابم اگر دست تو باشد دستگيرم