|
ای کاش سرنوشت اشتباه می نوشت
|



همسفر
تو که همسفر نبودی اگه بودی می رسیدیم
اگه قصمو می خوندی اخر راهو میدیدم
خنده هات به بی کسی هام مثل شکلک توی ایینه
یه امید کاغذی بود یه امید بی بهونه
این صدای اشک من نیست این نگاه اخریمه
خنده هات مال من نیست اخر راه من اینه
این صدای اشک من نیست این نگاه اخریمه
این غروب ناگریزه اگه فردا بشه دیره
مثل احساس یه عاشق چشمامو روی تو بستم
اگه چشماتو ندیدم با صدات نفس کشیدم
تو خیالم تورو دیدم با صدات نفس کشیدم


عشق يعني شعله بر خرمن زدن عشق يعني رسم و دل بر هم زدن
عشق يعني يک تيمم يک نماز عشق يعني عالمي راز و نياز
عشق يعني با پرستو پر زدن عشق يعني آب بر آتش زدن
فقط عشق آدم کور است که نه زيبايي را درک مي کند و نه زشتي را .
عشق وقتي دچار غم غربت باشد از حساب زمان و هياهوي آن ملول مي گردد.
عشق ميزباني مهربان است گرچه براي ميهمان ناخوانده خانه ي عشق سراب است و مايه خنده
عشق کلمه ايست از جنس نور که با دستي از جنس نور بر صفحه اي از جنس نور نوشته مي شود.
عشق همانند مرگ همه چيز را دگرگون مي کند


































علی را چه بنامم؟
علی را چه بخوانم؟
ندانم ندانم
ثنایش نتوانم نتوانم
علی دست خدا بود
علی مست خدابود
علی را چه بنامم؟
علی را چه بخوانم؟
ندانم ندانم
ثنایش نتوانم نتوانم
خدا خواست که خود را بنماید.
درجنت خود را برخ مابگشاید.
علی را بهمه خلق نشان داد.
علی رهبر مردان صفا بود
علی آینه ی پاک خدا بود.
علی را چه بنامم؟
علی را چه بخوانم؟
ندانم ندانم
ثنایش نتوانم نتوانم
علی گرچه خدا نیست
ولیکن زخدا نیز جدا نیست
برو سوی علی تا که وفا را بشناسی
ببر نامه علی تا که صفارا بشناسی.
اگر آینه خواهی که به بینی رخ حق را
علی را بنگر تا که خدا را بشناسی.
چه گویم سخن از او؟ که نگنجد به بیانم
ندانم که سخن را به چه وادی بکشانم؟
نــــــــدانــــــــــم نـــــــــدانــــــــــــم
ثـــنـــایـــش نـــتـــوانـــم نـــتـــوانـــم
عــلــی مــرد حــقــیــقــت عــلــی شــاه طـریـقـت
علی مرهم دلهای خراب است
ره کوی علی راه صواب است
علی را چه بنامم؟
علی را چه بخوانم؟
ندانم ندانم
ثــنــایــش نــتــوانــم نــتــوانــم
پنجم شهریور۱۳۵۰![]()

دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم

در اين شب تار، دارم دعايي
زنم بلند داد، عشقم كجايي
امشب شبي سرد
تنم پر از درد
روحم شده زار
نگاهم خونبار
دستانم لرزان
وجودم بي جان
يك دم گويم من
منتظرش مان
گر نيايد او
عاشق نماند او
سرما مرا خواهد برد
در آغوش مرگ خواهم مرد
اي عاشق در انتظار چه نشستي
در انتظار بادها ي پائيزي ؟
باران هاي بهاري ؟
برگها ي زرد
و يا شكوفه هاي ارغواني
در انتظار كدامي ؟
انتظار بيهوده ست ، پنجره را باز كن
جدار را بشكن
غبار را بشوي
و خاطره ها را به خاطره ها بسپار
تا پايان ، پايانها مانده است
اين است زندگي
اين است روزگار

ای تنها امید زندگی من
بی تو بودن را چنان تجربه کرده ام که کویر آب را
و با تو بودن را چنان بر گزیدم کـه جوانه خـاک را
و تو ای تک چراغ شبهای تنهایی
با من بودن را چنان بدان که زمین آفتاب را
و چنان بخواه که سکوت عشق را می خواهد
چشمانم را میدهم و دو ستاره قرض میگیرم تا سنگفرش جاده ای را که
تو از آن خواهی آمد نورانی کنم
هیچ وقت ترکم نکن و بدان که به حد پرستش دوستت دارم فرشته من


هر چه داريم همه از كرَم عباس است
خلقت جنت حق لطف كرم عباس است
نور بر شمس و قمر ماه بني هاشم داد
عرش يك ذره ز خاك قدم عباس است
نه فقط خلق زمين عبد و غلامش باشند
بخدا خيل ملائك حَشَم عباس است
شيعه از كينه دشمن نهراسد هرگز
دين ما تحت لواي علم عباس است
در صف حشر علمدار شفاعت زهراست
علم فاطمه دست قلم عباس است
نام معشوق مبر نزد من از عشق مگو
عشق ديريست كه در پيچ و خم عباس است
اي كه حاجت ز حسين ميطلبي دقت كن
پرچم شاه به سوي حرم عباس است
كاشف الكرب كه غم از دل عالم ببرد
لب خشكيده شش ماهه غم عباس است
بر روي قوس فلك جلوه خون گاه غروب
زخم شمشير به ابروي خم عباس است

باز هم ليلاي من مجنون شده
با حسين از خويشتن بيرون شده
گشته رسوا بر سر بازار و کوي
مست و حيران و پريشان کرده موي
يا حسين الله هر دم بر لبش
چوب تکفيرخلايق بر تنش
مي کند آرام نجوا در برش
در بر محبوب زيبا منظرش
عاشقم عاشق به رويت يا حسين
سوختم در آرزويت يا حسين
بنده چشم توام بنگر مرا
بنگر اين دست نياز آلوده را
هفت گردون زير پايت خاک شد
خونبهاي پيکرت الله شد
من فداي چشم مستت يا حسين
می پرستم چشم مستت يا حسين
هستيم را پيش چشمت سوختم
از تو صد درس ولا آموختم
تو تمام دين من ايمان من
تو حسيني ، شاه من ، سلطان من.
تقديم به ساحت مقدس مولايم


جز تو تموم دنيا پر
هر كسي غير زيبا پر
شعراي عاشقانه پر
قصيده پر ، ترانه پر
اسم تو در ميون باشه
معجزه و بهانه
پر
جز تو تموم دنيا پر
هر كسي غير زيبا پر
پروانه پر ، پرنده پر
بازنده پر ، برنده پر
چشماي خيس گريه پر
لباي غرق خنده پر
جز تو تموم دنيا پر
هر كسي غير زيبا پر
آفتاب داغ ظهرا پر
امضا و اسم و مهرا پر
كسايي كه ديوونتن
اون عاشقاي رسوا پر
جز تو تموم دنيا پر
هر كسي غير زيبا پر
مجنوناي تو كوچه پر
ياساي توي باغچه پر
قاباي غرق گرد و خاك
تو گير و دار طاقچه پر
جز تو تموم دنيا پر
هر كسي غير زيبا پر
دختراي ديوونه پر
لاله و ياس و پونه پر
هر كسي كه عاشقته
تو كوچه و تو خونه پر
جز تو تموم دنيا پر
هر كسي غير زيبا پر
هق هق و اشك و گريه پر
شكايت و گلايه پر
اسم تو رو صدا زدن
تو آفتابو تو سايه پر
جز تو تموم دنيا پر
هر كسي غير زيبا پر
حادثه پر ، معجزه پر
اون شاه ماهي قرمزه ، پر
در
بزرگ آهني
حصاراي دروازه پر
جز تو تموم دنيا پر
هر كسي غير زيبا پر
هر كسي كه مي بيني پر
دلاي مثل چيني ، پر
هر كسي كه فقط يه بار
كنار اون بشيني ، پر
جز تو تموم دنيا پر
هر كسي غير زيبا پر
رفتن تو خواب همه پر
زير لبا
زمزمه ، پر
وارد جايي كه بشي
شلوغي پر ، همهمه پر
جز تو تموم دنيا پر
هر كسي غير زيبا پر
ددين تو ، تو رؤيا پر
دادن اسم و امضا پر
بايد همه ياد بگيرن
ددين زيبا تنها پر
جز تو تموم دنيا پر
هر كسي غير زيبا پر
قصه ي كوه و تيشه پر
بازي سنگ
و شيشه پر
دل بردن از زيباي ما
از حالا تا هميشه پر
راه و فريب و نقشه پر
طرح گل بنفشه پر
خيال اينكه روزي اون
دل به كسي ببخشه ، پر
جز تو تموم دنيا پر
هر كسي غير زيبا پر
با عشق من زندگي پر
جنون و ديوونگي پر
بزرگه مثل آسمون
نادوني پر ، بچگي پر
جز تموم دنيا پر
هر كسي غير زيبا پر
مسير كهكشونا پر
فراز آسمونا پر
زيبا مث فرشته هاس
شيداها پر ، حيرونا پر
جز تو تموم دنيا پر
هر كسي غير زيبا پر
اين عاشقاي تازه پر
دوستاي بي اجازه پر
هر كي كه با
زيباي من
نمي تونه بسازه پر
جز تو تموم دنيا پر
هر كسي غير زيبا پر
جنگل و دشت و دريا پر
خواب و خيال و رؤيا ، پر
زيبا ، فقط من بمونم
بقيه ي آدما ، پر
جز تو تموم دنيا پر
هر كسي غير زيبا پر
چراغا پر ، فانوسا پر
دريا و اقيانوسا ، پر
حتي گلاي خونگي
گلدونا پر ، كاكتوسا پر
جز تو تموم دنيا پر
هر كسي غير زيبا پر
كوزههاي سفالي پر
جاهاي تنگ و خالي پر
عطر خوش خاطره ها
تو بوته هاي شالي پر
جز تو تموم دنيا پر
هر كسي غير زيبا پر
زندگي وقتي خوابي ، پر
رنگ سياه و آبي پر
هوا تنفس تو
آفتابي پر ، مهتابي پر
جز تو تموم دنيا پر
هركسي غير زيبا پر
رسيدن و پنجره پر
ياد و غم و خاطره ، پر
كنار تو نشستن و
تولد منظره پر
جز تو تموم دنيا پر
هر كسي غير زيبا پر
خيال داشتن تو ، پر
جنون
خواستن تو ، پر
فقط واسه خود خودم
تنها گذاشتن تو ، پر
جز تو تموم دنيا پر
هر كسي غير زيبا پر
هفته و روز و فردا ، پر
عيد و بهار و يلدا ، پر
هر كي دلش تو رو بخواد
عاشق ، ديوونه ، شيدا ، پر
جز تو تموم دنيا پر
هر كسي غير زيبا پر
هواي ديدن تو ، پر
درد نچيدن تو پر
آرزوي دزديدنت
فكر رسيدن تو پر
جز تو تموم دنيا پر
هر كسي غير زيبا پر
حرفي كه رو ديواره ، پر
نامه ي اون آواره ، پر
هر كسي كه از عشق تو
مي خواد بشه بيچاره ، پر
جز تو تموم دنيا پر
هر كسي غير زيبا ، پر
جاده ي
راه شيري ، پر
براي تو اسيري ، پر
اون كسي كه خيال كنه
از پيش من تو مي ري ، پر
جز تو تموم دنيا پر
هر كسي غير زيبا پر
حرفاي كهنه و نو پر
هر عددي به جز دو ، پر
خلاصه كه براي من
هر آدمي ، غير تو ، پر
جز تو تموم دنيا پر
هر كسي غير زيبا پر
همه بايد پر بزنن
تا زيبا ، بال من بشه
جواب هر مسئله و
درد و سوال من بشه
من نمي خواستم همه رو
تو شعرا پر بردم ، ولي
اينكارو بايد بكنم
تا زيبا مال من بشه
جز تو تموم دنياپر
هر كسي غير زيبا پر
خدا كنه زيبا نگه
خود توام با اونا پر
بنام خدای لیلی که به حرمت عشقش قیص را در وادی خرابات مجنون ساخت
برآن شدم که شمه ای از زندگی عشق هستی حضرت حسین ابن علی علیه السلام را در این وبلاگ بنویسم.
امید است مورد توجه حضرت ولی عصر (عج)قرار گیرد.
یا صاحب الزمان آجرک الله
زندگانی امام حسين (ع )
دومين فرزند برومند حضرت علی و(1) در روز سوم ماه شعبان سال چهارم هجرت
فاطمه ، که درود خدا بر ايشان باد، در خانه وحی و ولايت چشم به جهان گشود.
چون خبر ولادتش به پيامبر گرامی اسلام (ص ) رسيد، به خانه حضرت علی (ع ) و فاطمه
را فرمود تا کودکش را بياورد. اسما او را در پارچه ای سپيد (2) (س ) آمد و اسما
پيچيد و خدمت رسول اکرم (ص ) برد، آن گرامی به گوش راست او اذان و به گوش چپ
(3) او اقامه گفت .
به روزهای اول يا هفتمين روز ولادت با سعادتش ، امين وحی الهي ، جبرئيل ، فرود آمد
و گفت :
سلام خداوند بر تو باد ای رسول خدا، اين نوزاد را به نام پسر کوچک هارون (شبير)
چون علی برای تو بسان هارون (5) که به عربی (حسين ) خوانده مي شود نام بگذار. (4)
برای موسی بن عمران است ، جز آن که تو خاتم پيغمبران هستي .
و به اين ترتيب نام پرعظمت "حسين " از جانب پروردگار، برای دومين فرزند فاطمه
(س ) انتخاب شد.
به روز هفتم ولادتش ، فاطمه زهرا که سلام خداوند بر او باد، گوسفندی را برای
کشت ، و سر آن حضرت را تراشيد و هم وزن موی سر او (6) فرزندش به عنوان عقيقه
(7) نقره صدقه داد.
حسين (ع ) و پيامبر (ص )
از ولادت حسين بن علی (ع ) که در سال چهارم هجرت بود تا رحلت رسول الله (ص ) که
شش سال و چند ماه بعد اتفاق افتاد، مردم از اظهار محبت و لطفی که پيامبر راستين
اسلام (ص ) درباره حسين (ع ) ابراز مي داشت ، به بزرگواری و مقام شامخ پيشوای سوم
آگاه شدند.
سلمان فارسی مي گويد:
ديدم که رسول خدا (ص ) حسين (ع ) را بر زانوی خويش نهاده او را مي بوسيد و
مي فرمود:
تو بزرگوار و پسر بزرگوار و پدر بزرگواراني ، تو امام و پسر امام و پدر امامان
هستي ، تو حجت خدا و پسر حجت خدا و پدر حجتهای خدايی که نه نفرند و خاتم ايشان ،
(8) قائم ايشان (امام زمان "عج ") مي باشد.
انس بن مالک روايت مي کند:
وقتی از پيامبر پرسيدند کدام يک از اهل بيت خود را بيشتر دوست مي داري ، فرمود:
بارها رسول گرامی حسن (ع ) و حسين (ع ) را به سينه مي فشرد و (9) حسن و حسين را،
(10) آنان را مي بوييد و مي بوسيد.
ابوهريره که از مزدوران معاويه و از دشمنان خاندان امامت است ، در عين حال
اعتراف مي کند که :
"رسول اکرم را ديدم که حسن و حسين را بر شانه های خويش نشانده بود و به سوی ما
مي آمد، وقتی به ما رسيد فرمود هر کس اين دو فرزندم را دوست بدارد مرا دوست
(11) داشته ، و هر که با آنان دشمنی ورزد با من دشمنی نموده است ".
عالي ترين ، صميمي ترين و گوياترين رابطه معنوی و ملکوتی بين پيامبر و حسين را
مي توان در اين جمله رسول گرامی اسلام (ص ) خواند که فرمود: "حسين از من و من از
(12) حسينم ".
حسين (ع ) با پدر
شش سال از عمرش با پيامبر بزرگوار سپری شد، و آن گاه که رسول خدا (ص ) چشم از
جهان فروبست و به لقای پروردگار شتافت ، مدت سی سال با پدر زيست . پدری که جز
به انصاف حکم نکرد، و جز به طهارت و بندگی نگذرانيد، جز خدا نديد و جز خدا
نخواست و جز خدا نيافت . پدری که در زمان حکومتش لحظه ای او را آرام نگذاشتند،
همچنان که به هنگام غصب خلافتش جز به آزارش برنخاستند. در تمام اين مدت ، با دل
و جان از اوامر پدر اطاعت مي کرد، و در چند سالی که حضرت علی (ع ) متصدی خلافت
ظاهری شد، حضرت حسين (ع ) در راه پيشبرد اهداف اسلامي ، مانند يک سرباز فداکار
همچون برادر بزرگوارش مي کوشيد، و در جنگهای "جمل "، "صفين " و "نهروان " شرکت
و به اين ترتيب ، از پدرش اميرالمؤمنين (ع ) و دين خدا حمايت کرد و (13) داشت .
حتی گاهی در حضور جمعيت به غاصبين خلافت اعتراض مي کرد.
در زمان حکومت عمر، امام حسين (ع ) وارد مسجد شد، خليفه دوم را بر منبر رسول الله
(ص ) مشاهده کرد که سخن مي گفت . بلادرنگ از منبر بالا رفت و فرياد زد: "از منبر
(14) پدرم فرود آي ...".
امام حسين (ع ) با برادر
پس از شهادت حضرت علی (ع )، به فرموده رسول خدا (ص ) و وصيت اميرالمؤمنين (ع )
امامت و رهبری شيعيان به حسن بن علی (ع )، فرزند بزرگ اميرالمؤمنين (ع )، منتقل
گشت و بر همه مردم واجب و لازم آمد که به فرامين پيشوايشان امام حسن (ع ) گوش
فرادارند. امام حسين (ع ) که دست پرورد وحی محمدی و ولايت علوی بود، همراه و
همکار و همفکر برادرش بود.
چنان که وقتی بنا بر مصالح اسلام و جامعه مسلمانان و به دستور خداوند بزرگ ، امام
حسن (ع ) مجبور شد که با معاويه صلح کند و آن همه ناراحتيها را تحمل نمايد، امام
حسين (ع ) شريک رنجهای برادر بود و چون مي دانست که اين صلح به صلاح اسلام و
مسلمين معاويه ، در حضور امام حسن (ع ) وامام حسين (ع ) دهان آلوده اش را به بدگويی
نسبت به امام حسن (ع ) و پدر بزرگوارشان اميرمؤمنان (ع ) گشود، امام حسين (ع )
به دفاع برخاست تا سخن در گلوی معاويه بشکند و سزای ناهنجاريش را به کنارش
بگذارد، ولی امام حسن (ع ) او را به سکوت و خاموشی فراخواند، امام حسين (ع )
پذيرا شد و به جايش بازگشت ، آن گاه امام حسن (ع ) خود به پاسخ معاويه
(15) برآمد، و با بيانی رسا و کوبنده خاموشش ساخت .
چون امام حسن (سلام خدا و فرشتگان خدا بر او باد) از دنيا رحلت فرمود، به گفته
رسول خدا (ص ) و اميرالمؤمنين (ع ) و وصيت حسن بن علی (ع ) امامت و رهبری شيعيان
به امام حسين (ع ) منتقل شد و از طرف خدا مأمور رهبری جامعه گرديد.
امام حسين (ع ) مي ديد که معاويه با اتکا به قدرت اسلام ، بر اريکه حکومت اسلام به
ناحق تکيه زده ، سخت مشغول تخريب اساس جامعه اسلامی و قوانين خداوند است ، و از
اين حکومت پوشالی مخرب به سختی رنج مي برد، ولی نمي توانست دستی فراز آورد و
قدرتی فراهم کند تا او را از جايگاه حکومت اسلامی پايين بکشد، چنانچه برادرش
امام حسن (ع ) نيز وضعی مشابه او داشت .
امام حسين (ع ) مي دانست اگر تصميمش را آشکار سازد و به سازندگی قدرت بپردازد،
پيش از هر جنبش و حرکت مفيدی به قتلش مي رساند، ناچار دندان بر جگر نهاد و صبر
را پيشه ساخت که اگر برمي خاست ، پيش از اقدام به دسيسه کشته مي شد، و از اين
کشته شدن هيچ نتيجه ای گرفته نمي شد.
بنابراين تا معاويه زنده بود، چون برادر زيست و علم مخالفتهای بزرگ نيفراخت ،
جز آن که گاهی محيط و حرکات و اعمال معاويه را به باد انتقاد مي گرفت و مردم را
به آينده نزديک اميدوار مي ساخت که اقدام مؤثری خواهد نمود. و در تمام طول مدتی
که معاويه از مردم برای ولايت عهدی يزيد، بيعت مي گرفت ، حسين به شدت با او
مخالفت کرد، و هرگز تن به بيعت يزيد نداد و ولي عهدی او را نپذيرفت و حتی گاهی
(16) سخنانی تند به معاويه گفت و يا نامه ای کوبنده برای او نوشت .
معاويه هم در بيعت گرفتن برای يزيد، به او اصراری نکرد و امام (ع ) همچنين بود و
ماند تا معاويه درگذشت

عشق و دیوانگی
زمانهای بسیار قدیم وقتی هنوز پای بشر به زمین نرسیده بود؛.
فضیلت ها و تباهی ها در همه جا شناور بودند.
آنها از بیکاری خسته و کسل شده بودند.
روزی همه فضابل و تباهی ها دور هم جمع شدند خسته تر و کسل تر از
همیشه.
ناگهان ذکاوت ایستاد و گفت: بیایید یک بازی بکنیم؛.
مثلا" قایم باشک؛ همه از این پیشنهاد شاد شدند و دیوانگی فورا"
فریاد زد من چشم می گذارم من چشم می گذارم.
و از آنجایی که هیچ کس نمی خواست به دنبال دیوانگی برود همه قبول
کردند او چشم بگذارد و به دنبال آنها بگردد.
دیوانگی جلوی درختی رفت و چشمهایش را بست و شروع کرد به
شمردن ...یک...دو...سه...چهار...همه رفتند تا جایی پنهان شوند؛
لطافت خود را به شاخ ماه آویزان کرد؛
خیانت داخل انبوهی از زباله پنهان شد؛
اصالت در میان ابرها مخفی گشت؛
هوس به مرکز زمین رفت؛
دروغ گفت زیر سنگی می روم اما به ته دریا رفت؛
طمع داخل کیسه ای که دوخته بود مخفی شد.
و دیوانگی مشغول شمردن بود. هفتاد و نه...هشتاد...هشتاد و یک...
همه پنهان شده بودند به جز عشق که همواره مردد بود و نمیتوانست
تصمیم بگیرد. و جای تعجب هم نیست چون همه می دانیم پنهان کردن
عشق مشکل است.
در همین حال دیوانگی به پایان شمارش می رسید.
نود و ینج ...نود و شش...نود و هفت... هنگامیکه دیوانگی به صد
رسید,عشق پرید و در بوته گل رز پنهان شد.
دیوانگی فریاد زد دارم میام دارم میام.
اولین کسی را که پیدا کرد تنبلی بود؛ زیرا تنبلی؛ تنبلی اش آمده بود جایی
پنهان شود و لطافت را یافت که به شاخ ماه آویزان بود.
دروغ ته چاه؛ هوس در مرکز زمین؛ یکی یکی همه را پیدا کرد جز عشق.
او از یافتن عشق ناامید شده بود.
حسادت در گوشهایش زمزمه کرد؛ تو فقط باید عشق را پیدا کنی و او
پشت بوته گل رز است.
دیوانگی شاخه چنگک مانندی را از درخت کند و با شدت و هیجان زیاد
آن را در بوته گل رز فرو کرد. و دوباره؛ تا با صدای ناله ای متوقف
شد . عشق از پشت بوته بیرون آمد با دستهایش صورت خود را پوشانده
بود و از میان انگشتانش قطران خون بیرون می زد.
شاخه ها به چشمان عشق فرو رفته بودند و او نمی توانست
جایی را ببیند.
او کور شده بود.
دیوانگی گفت « من چه کردم؛ من چه کردم؛ چگونه می تواتم تو را درمان
کنم.»
عشق یاسخ داد: تو نمی توانی مرا درمان کنی اما اگر می خواهی کاری
بکنی؛
راهنمای من شو.»
و اینگونه شد که از آن روز به بعد عشق کور است و دیوانگی همواره در
کنار اوست.

ديشب ز رعد غصه چو باران گريستم
دور از نگاه پنجره پنهان گريستم
بغضم غريب بود اگر بی صدا شکست
آهسته چون صدای غريبان گريستم
بی چشم تو تبلور احساس سخت بود
من با خيال روی تو آسان گريستم
داغی به دل چو حسرت پروانه داشتم
هر چند شمع بودم و گريان گريستم
شب بود و اشک بود و غزل بود و ماه بود...
چشم انتظار و اشک به دامان گريستم
تکرار ميکنم غزل عاشقانه را ...
ديشب ز رعد غصه چو باران گريستم. 


د
ديشب
تن عريان زنی را باد با خود برد
به کجا
دور دستها
کس نمیداند
...............................
شهر بی صدا برخواست
که آن زن کجاست
مگر زن مهم است برای آنها
.......................
مردی از فراسوی زمان پاسخ داد
زن وجود ما بود
همه عشق، احساس
زن، مهر، مهربانی
حس نوشيدن يک ليوان آب
زن به ما درسی داد
پندی از هستی داد
« عشق ورزيدن نه برای ماندن»
« عشق ورزيدن نه برای ماندن، برای رفتن»
ديشب
تن عريان زنی در آتش خشمی سوخت
خشمی از جنس زنانی دیگر
سوخت و خاکستر شد
و از آن هیچ نماند
زن باید میسوخت
چون گنهکار بود
.............................
آری
دیشب
تن عریان زنی را باد با خود برد
پشت سکوت باغچه .. پشت خواب گلها ... باغبان به غربال اشک مشغول .
گل به هوای شبنم اشک می بلعد .
با غبان به سرنوشت خويش ؛ فکر ... به صدای پينه ی دستانش ؛ گوش ..
به نوگلان آرميده اش نگاهی از سر مهر .
بضاعت باغبان به انتها ... سهـم آب از او دريغ .. او به فردای گل ؛ خواب ندارد .
گلها به فراموشی مهــرِ باغبان ...به غرور زيبايی خويش .. رو به آفتاب و پشت
به باغبان زده اند .
بی خبر از سقف ويران قلب باغبان ...
بی خبر از افسوس او برای بايد ها .
آب بايد باشد که نيست ... فردا بايد باشد که نيست .. گلها؛ که اگر برکه ی باغ
خشکيد ؛ باغبان بی قيمت می شود .
باغبان نفس به سينه ندارد .. طراوت گلها مقصد عمرش .. قهــر گلها پايان عمرش .
گلها بی تقصيرند .. بی مهری باغبان نديده اند .
بايد برخاست .. کاری کرد .
آب اگر نيست .. اشک هست .. آب اگر نيست .. خون دل هست .
سحر نزديک است .. مهتاب چادر رفتن به سر ميکند .
باغبان پشت سايه ی بی خبری ها .. زخم به سينه می کوبد .
صدای شر شر باريکی می آيد .. ريشه ها جان می گيرند ..ريشه ها رنگ به
خود می گيرند .
لبهای باغبان به رنگ مرگ .. اشک بر گونه های استخوانيش روان .
باغبان تکان تکان می خورد . دست در آغوش خاک و چشم به زندگی گلها .
باغبان زندگی داد .. به قيمت زندگی ؛ زندگی داد .

هيچ کس نفسهايم را درک نمیکند
و اوج خاطره هايم را.
هيچ کس نمي تواند لمسش کند
قلبم را
که خالی مانده است
چون هيجانی بی فرياد.
و من چه پر شده ام
از شاخه های تهی دست زمستانی.
کاش اين قصه را انتهايی بود
ومن کبوتر آغازی می شدم.
وهمش ، تنم را می لرزاند
و صدايش، دردم را به اوج می برد.
می خواهم سکوت کنم
و چون قطرات باران
برشانه های خشن و سختت
ببارم. 
باراني كه مي بارد
يادآور كدام چشمه اشك هاي توست
تا سبز در تمام لحظه هاي من
جاري شوي
يادآورد كدام خاطره
كه هنوز هم
بر شعر هاي من خط مي شوي
تا امضايي بر بي پناهي ام باشد
شايد
اين شعر
ريشه در نجابت تو دارد
كه اين گونه بي هيچ غباري
بر سپيده كاغذ مي شكفد
ياد آور بوسه هاي بيدريغ تو
تا آهنگ تمام ترانه هايم ،
آن هنگام كه از سكوت لبريزم
در ترنمي مكرر
تكثير شود
باران وحشي و سركش
مي بارد
مثل تمام ديوانگي ات
و تمام واژه هايي كه
سرشار ازهذيان هاي تب آلود عشقي ست
كه در تكراري نامكرر
جوانه مي زند
تا دوباره شكوفه دهي
در طراوت ترانه اي ديگر
با آن موسيقي دلنوازي
كه تنها آشناي لبهاي توست
وقتي بر لبانم شكوفه مي دهي
همين است
كه هميشه بهار ميخواهمت
باران
همه چی داره بهم می ریزه... همه چی داره از اینی که هست خراب تر میشه... در حال انتقالیم... انتقال از یک کابوس به یه کابوسه دیگه... ظاهرا بیدار شدن یه خیاله... حسرته... همه حالشون بده... همه غمگین و ناراحتن... همه بغض کردن و تو خلوتشون گریه میکنن... آخه تا کی خدا؟
«نفرين شدگان»
ما،
همگی،
از،
نفرين شدگانيم...
بيهوده،
تلاش،
مکن...
بيهوده،
اميد،
مبخش...
محکوم،
به زندگی،
در روياها...
مجبور،
به زيستن،
در خياليم...
ما،
همگی،
از،
نفرين شدگانيم...
زاده ی،
تخيل...
اميدوار،
به هيچ...
پوچيم،
لا اباليم!...
ما،
همگی،
از،
نفرين شدگانيم...
چشم باز کن،
ببين،
من،
تو،
ما،
چه ميکنيم،
کجا ميرويم،
در چه حاليم...
ما،
تيره بختان،
همان،
نفرين شدگانيم...

دوست داشتن از عشق برتر است . عشق يك جوشش كور است و پيوندي از سر نابينايي. اما دوست داشتن پيوندي خود آگاه و از روي بصيرت روشن و زلال . عشق بيشتر از غريزه آب مي خورد و هر چه از غريزه سر زند بي ارزش است و دوست داشتن از روح طلوع مي كند و تا هر جا كه يك روح ارتفاع دارد ، دوست داشتن نيز هنگام با آن اوج مي يابد.
عشق در غالب دل ها ، در شكل ها و رنگهاي تقريبا“ مشابهي متجلي مي شود و داراي صفات و حالات و مظاهر مشتركي است ، اما دوست داشتن در هر روحي جلوه اي خاص خويش دارد و از روح رنگ مي گيرد و چون روح ها “ بر خلاف غريزه ها “ هر كدام رنگي و ارتفاعي و بعدي و طعم و عطري ويژه خويش را دارد مي توان گفت : كه به شماره هر روحي ، دوست داشتني هست . عشق با شناسنامه بي ارتباط نيست و گذر فصل ها و عبور سال ها بر آن اثر مي گذارد ، اما دوست داشتن در وراي سن و زمان و مزاج زندگي مي كند و بر آشيانه بلندش روز و روزگار را دستي نيست
عشق ، در هر رنگي و سطحي ، با زيبايي محسوس ، در نهان يا آشكار رابطه دارد . چنانچه شوپنهاور مي گويد :“ شما بيست سال سن بر سن معشوقتان بيفزائيد ، آنگاه تاثير مستقيم آنرا بر روي احساستان مطالعه كنيد
اما دوست داشتن چنان در روح غرق است و گيج وجذب زيبايي هاي روح كه زيبايي هاي محسوس را بگونه اي ديگر مي بيند . عشق طوفاني و متلاطم و بوقلمون صفت است ، اما دوست داشتن آرام و استوار و پر وقار و سرشار از نجابت . عشق با دوري و نزديكي در نوسان است . اگر دوري بطول انجامد ضعيف مي شود ، اگر تماس دوام يابد به ابتذال مي كشد . و تنها با بيم و اميد و اضطراب و “ ديدار وپرهيز “ زنده و نيرومند مي ماند . اما دوست داشتن با اين حالات نا آشنا است . دنيايش دنياي ديگري است . عشق جوششي يكجانبه است . به معشوق نمي انديشد كه كيست ؟ يك “ خود جوششي ذاتي “ است ، و از ين رو هميشه اشتباه مي كند و در انتخاب بسختي مي لغزد و يا همواره يكجانبه مي ماند و گاه ، ميان دو بيگانه نا همانند ، عشقي جرقه مي زند و چون در تاريكي است و يكديگر را نمي بينند ، پس از انفجار اين صاعقه است كه در پرتو رو شنايي آن ، چهره يكديگر را مي توانند ديد و در اينجا است كه گاه ، پس جرقه زدن عشق ، عاشق و معشوق كه در چهره هم مي نگرند ، احساس مي كنند كه هم را نمي شناسند و بيگانگي و نا آشنا يي پس از عشق درد كوچكي نيست عشق ، در هر رنگي و سطحي ، با زيبايي محسوس ، در نهان يا آشكار رابطه دارد . چنانچه شوپنهاور مي گويد :“ شما بيست سال سن بر سن معشوقتان بيفزائيد ، آنگاه تاثير مستقيم آنرا بر روي احساستان مطالعه كنيد
اما دوست داشتن چنان در روح غرق است و گيج وجذب زيبايي هاي روح كه زيبايي هاي محسوس را بگونه اي ديگر مي بيند . عشق طوفاني و متلاطم و بوقلمون صفت است ، اما دوست داشتن آرام و استوار و پر وقار و سرشار از نجابت . عشق با دوري و نزديكي در نوسان است . اگر دوري بطول انجامد ضعيف مي شود ، اگر تماس دوام يابد به ابتذال مي كشد . و تنها با بيم و اميد و اضطراب و “ ديدار وپرهيز “ زنده و نيرومند مي ماند . اما دوست داشتن با اين حالات نا آشنا است . دنيايش دنياي ديگري است . عشق جوششي يكجانبه است . به معشوق نمي انديشد كه كيست ؟ يك “ خود جوششي ذاتي “ است ، و از ين رو هميشه اشتباه مي كند و در انتخاب بسختي مي لغزد و يا همواره يكجانبه مي ماند و گاه ، ميان دو بيگانه نا همانند ، عشقي جرقه مي زند و چون در تاريكي است و يكديگر را نمي بينند ، پس از انفجار اين صاعقه است كه در پرتو رو شنايي آن ، چهره يكديگر را مي توانند ديد و در اينجا است كه گاه ، پس جرقه زدن عشق ، عاشق و معشوق كه در چهره هم مي نگرند ، احساس مي كنند كه هم را نمي شناسند و بيگانگي و نا آشنا يي پس از عشق درد كوچكي نيست
اما دوست داشتن در روشنايي ريشه مي بندد و در زير نور سبز مي شود و رشد مي كند و ازين رو است كه همواره پس از آشنايي پديد مي آيد ، و در حقيقت در آغاز دو روح خطوط آشنايي را در سيما و نگاه يكديگر مي خوانند ، و پس از “ آشنا شدن “ است كه “ خودماني “ مي شوند . دو روح ، نه دو نفر ، كه ممكن است دو نفر با هم در عين رو در بايستي ها احساس خودماني بودن كنند و اين حالت بقدري ظريف و فرار است كه بسادگي از زير دست احساس و فهم مي گريزد . و سپس طعم خويشاوندي و بوي خويشاوندي و گرماي خويشاوندي از سخن و رفتار و آهنگ كلام يكديگر احساس مي شود و از اين منزل است كه ناگهان ، خودبخود ،دو همسفر به چشم مي بينند كه به پهندشت بي كرانه مهرباني رسيده اند و آسمان صاف و بي لك دوست داشتن بر بالاي سرشان خيمه گسترده است و افقهاي روشن و پاك و صميمي “ ايمان “ در برابرشان باز مي شود و نسيمي نرم و لطيف همچون روح يك معبد متروك كه در محراب پنهاني آن ، خيال راهبي بزرگ نقش بر زمين شده و زمزمه درد آلود نيايش مناره تنها و غريب آنرا بلرزه مي آورد . دوست داشتن هر لحظه پيام الهام هاي تازه آسمانهاي ديگر و سرزمين هاي ديگر و عطر گلهاي مرموز و جانبخش بوستانهاي ديگر را بهمراه دارد و خود را ، به مهر و عشوه اي بازيگر و شيرين و شوخ هر لحظه ، بر سر و روي اين دو ميزند . عشق ، جنون است و جنون چيزي جز خرابي و پريشاني “ فهميدن “ و “ انديشيدن “ نيست . اما دوست داشتن ، در اوج معراجش ، از سر حد عقل فراتر مي رود و فهميدن و انديشيدن را نيز از زمين مي كند و با خود به قله بلند اشراق مي برد عشق زيبائي هاي دلخواه را در معشوق مي آفريند و دوست داشتن زيبائي هاي دلخواه را در “ دوست “ مي بيند و مي يابد عشق يك فريب بزرگ وقوي است و دوست داشتن يك صداقت راستين و صميمي ، بي انتها و مطلق عشق در دريا غرق شدن است و دوست داشتن در دريا شنا كردن عشق بينائي را مي گيرد و دوست داشتن مي دهد
عشق خشن است و شديد و در عين حال ناپايدار و نامطمئن و دوست داشتن لطيف است و نرم و در عين حال پايدار و سرشار اطمينان . عشق همواره با شك آلوده است و دوست داشتن سراپا يقين است و شك ناپذير از عشق هر چه بيشتر مي نوشيم ، سيراب تر مي شويم و از دوست داشتن هر چه بيشتر ، تشنه تر.عشق هر چه ديرتر مي پايد كهنه تر مي شود و دوست داشتن ،نوتر. عشق نيروئي است در عاشق، كه او را به معشوق مي كشاند ، و دوست داشتن جاذبه اي است در دوست ، كه دوست را به دوست مي برد . عشق ، تملك معشوق است و دوست داشتن تشنگي محو شدن در دوست . عشق معشوق را مجهول و گمنام مي خواهد تا در انحصار او بماند ، زيرا عشق جلوه اي از خود خواهي و روح تاجرانه يا جاودانه آدمي است ، و چون خود به بدي خودآگاه است ، آن را در ديگري كه مي بيند ، از او بيزار مي شود و كينه بر مي گيرد . اما دوست داشتن را محبوب و عزيز مي خواهد كه همه دل ها آنچه را او از دوست در خود دارد ، داشته باشند . كه دوست داشتن جلوه اي از روح خدائي و فطرت اهورائي آدمي است و چون خود به قداست ماورائي خود بينا است ، آن را در ديگري كه مي بيند ، ديگري را نيز دوست مي دارد و با خود آشنا و خويشاوند مي يابد . در عشق رقيب منفور است و در دوست داشتن است كه“ در هواداران كويش را چو جان خويشتن دارند “ كه حسد شاخصه عشق است چه ، عشق معشوق را طعمه خويش مي بيند و همواره در اضطراب است كه ديگري از چنگش نربايد و اگر ربود ، با هر دو دشمني مي ورزد معشوق نيز منفور مي گردد و دوست داشتن ايمان است و ايمان يك روح مطلق است ، يك ابديت بي مرز است ، از جنس اين عالم نيست. عشق ريسمان طبيعت است و سركشان را به بند خويش مي آورد تا آنچه را آنان ، بخود از طبيعت گرفته اند بدو باز پس دهند و آنچه را مرگ مي ستاند ، به حيله عشق ، بر جاي نهند ، كه عشق تاوان ده مرگ است . و دوست داشتن عشقي است كه انسان ، دور از چشم طبيعت ، خود مي آفريند ، خود بدان مي رسد ، خود آن را “ انتخاب “ مي كند . عشق اسارت در دام غريزه است و دوست داشتن آزادي از جبر مزاج .عشق مامور تن است و دوست داشتن پيغمبر روح . عشق يك “ اغفال “ بزرگ و نيرومند است تا انسان به زندگي مشغول گردد و به روز مرگي كه طبيعت سخت آن را دوست مي دارد ، سرگرم شود ، و دوست داشتن زاده وحشت از غربت است و خود آگاهي ترس آور در اين بيگانه بازار زشت و بيهوده . عشق لذت جستن است و دوست داشتن پناه جستن . عشق غذا خوردن يك حريص گرسنه است و دوست داشتن “ همزباني در سرزمين بيگانه يافتن “ است
در تئاتري “ قهرماني ، در برابر پادشاه ، براي نمايش تيزي و قدرت شمشيرش ، ميله فولادي را گذاشت و با يك ضرب شمشيرش ،دو نيم كرد و همه به حيرت افتادند ، پادشاه حرير لطيف و نرمي را – كه همچون پاره ابر سپيد صبحگاهي لطيف و سبك – در هوا رها كرد و پرده حرير در حاليكه همچون توده متراكم رودي در فضا به آرامي و زيبايي و ظرافت روح يك شاعر ، باز مي شد و مي شكفت ، پادشاه ، بنرمي و آهستگي و وقار و اطمينان ، شمشيرش از ميانه آن گذر داد و ، بي آنكه احساس كمترين مقاومتي كند ، پرده حرير دونيم شد و هر نيمه اي در فضا ، بسويي رفت و از عبور شمشير از قلب پرده ابريشمي حرير ، كمترين چيني بر آن نيفتاد و گويي گذر شمشير را از ميانه خويش احساس نكرد ، و شمشير نيز چنان مي گذشت كه پنداري از قلب پاره ابر صبح بهاري ، يا توده سپيد دودهاي سيگار شاعري ، غرقه در اثير خيال ، مي گذرد ! آه ! كه عاجزم از “ الف و نشر مرتب “ ساختن كه عشق كدام شمشير است و دوست داشتن كدام شمشير . معذورم داريد كه نمي توانم . من حوري ماسينيونم كه در برابر اين چيزها پريشان مي شد . ظرافت ، لطافت ، هر چه رنگ و بو و طعم غير مادي تر و غير عادي تر و غير زميني تر و غير مفيد تر دارد روح او را ببازي مي گرفت
اين است آتش عشق در خدا ! يعني چه ؟ آتش عشق كه اينجوري نيست پس اين آتش دوست داشتن است . آري ، آتش دوست داشتن است ، عجب !؟ منهم مثل همه عارف ها و شاعرها حرف مي زدم ! آتش عشق ؟! آنهم در خدا ؟ نه ، آتش دوست داشتن است كه داغ نيست ، سرد نيست ، حرارت ندارد ، چرا ؟ كه نيازمندي ندارد كه غرض ندارد ، كه رسيدن ندارد ، كه يافتن ندارد ، كه گم كردن ندارد ، كه بدست آوردن ندارد ، كه بكار آمدن و بدرد خوردن ندارد ، كه التهاب و اضطراب ندارد ، كه تلاطم ندارد ، كه شك و ترديد ندارد ، كه دور و نزديك ندارد ، كه بيم و اميد ندارد ،كه مرگ و حيات ندارد ، كه قفس ندارد ، كه انتظار ندارد ، كه اتهام ندارد ، كه تعبير و تاويل ندارد ، كه ترس و لرز ندارد ، كه تب و تاب ندارد ، كه قيد و بند ندارد ، كه شرط ندارد ، كه بازگشت ندارد ، كه توقف ندارد ، كه رفتن ندارد ، كه رياضت ندارد ، كه حماقت ندارد ، كه نفهميدن ندارد كه ضرورت و مصلحت و فايده و “چرا“ و “ براي“ و اقتضا و اختلاف و تناسب و تضاد و كفر و شرك و سستي ايمان و هوي و هوس و لذت و الم نداردآتش است و نه آتش عشق ، آتش دوست داشتن است
اسب ها ! بله ، گفتم بعضي روح ها مثل اسب اند . هر اسبي نقطه تحريكي دارد ، گاه اسبي با خشن ترين تازيانه ها اخم به ابرو نمي آورد ، اگر نيشتري هم به بغلش فرو بري حس هم نمي كند ، حس كه مي كند اما تكان نمي خورد . مثل اينكه حس نكرده است . اما همين اسب يك يا چند نقطه اي يا نقاطي بر روي گردنش ، پشتش ، سينه اش ، زير گلويش ، كه با كوچكترين اشاره نوك انگشت كوچك ، ناگهان رم مي كند و همچون پرنده اي كه ناگهان بهراسد ، پر مي گشايد و مي پرد . چنان جنون سرعت مي گيرد كه هر سوار كار ماهري را بزمين مي اندازد ، هر مانعي را كه در سر راهش سبز شود رد مي كند ، جست مي زند كوه و دشت و دره و رود و تپه و ماهور و دريا و شهر و هر چه و هر كس و هر جا را كه هست ، مي برد و مي زند و مي شكند و مي اندازد و مي رود تا , از پا در آورد ، تا از چشم گم شود . و من ، احساس مي كنم روحم روح يك اسب است ، نه پست تر از اسب و نه برتر از اسب ، اما نه اسب گاري ، در شكه ، و نه اسب سواري و كرايه . اسب بي زين و برهنه ، اسب چموش و سركش و لگد زدن بر خوي وحشي . نه كه دهنه برنگيرد ، چرا اما بسختي ، به خطر ، دير راست است ، خسته كننده اما اگر ايمان بيتاب زنداني زمين – كه شوق معراج دارد و عشق ديداري در آن سوي آسمان ها – توانست بر سرش لگام زند و بر پشتش بر جهد و تازيانه دردناك سخني آشنا بر او بنوازد ، تند بادها را پشت سر گم مي كند و از صداي تندرها ي آسمان سبقت مي گيرد و همچنين تير ، دشت زمين را در مي نوردد و از فراز ديواره افق بر مي پرد و در سينه بلورين و لطيف سپيده دم فرو مي رود و در يك چشم زدن ، شاهزاده اي در بند غلامان بيگانه را كه آهنگ فراز از سرزمين غربت زمين و گريز از خيمه گاه وحشيان و دشمنان پليد و كينه توز زير اين آسمان دارد ، و از بيم اسارت در چنگ سوداگران و برده فروشان اين سيه بازار ، عزم ديار خويش كرده است به مرز عالم ديگر مي رساند و بشتاب پرش يك آرزو ، او را به درگاه خود آنجا كه در و ديوارش و ساكنانش همه خويشاوندان چشم انتظار وي اند – مي برد ، درگاه بلندي كه بردامنه كوهستان مغروري نشسته است كه ننگ هيچ گامي را نپذيرفته و بر چهره اش ، خدشه هيچ نگاه چركين و نكبت و مجروح كننده اي نيافتاده و به مزبله هيچ “ فهم “ تنگ و كوتاه و عفني نيالوده است
عشق گاه جابجا مي شود و گاه سرد مي شود و گاه مي سوزاند . اما دوست داشتن از جاي خويش ، از كنار دوست خويش ، بر نمي خيزد ، سرد نمي شود كه داغ نيست نمي سوزاند كه سوزاننده نيست
عشق رو به جانب خود دارد . خود خواه است و “ خود پا“ و حسود و معشوق را براي خويش مي پرستد و مي ستايد اما دوست داشتن رو به جانب دوست دارد ، دوست خواه است و دوست پا و خود را براي دوست مي خواهد و او را براي او دوست مي دارد و خود در ميانه نيست
عشق ، اگر پاي عاشق در ميان نباشد ، نيست . اما در دوست داشتن ، جز دوست داشتن و دوست ، سومي وجود ندارد .عشق بسرعت به كينه و انتقام بدل مي شود و آن هنگامي است كه عاشق خود را در ميانه نمي بيند ، اما دوست داشتن به آن سو راهي نيست . و هرگاه آنكه “ دوست داشتن “ را خوب مي داند و خوب احساس مي كند ، خود را در ميانه نمي بيند ، بسرعت و بسادگي ، به فداكاري و ايثاري شگفت و بي شائبه و بزرگ و پرشكوه و ابراهيم وار بدل مي شود و در اين هنگام است كه خود را ديگر نيست و ديگر نمي تواند باشد و در آينه اي كه دوست دارد لكه اي مي نامد و دستور مي دهد . و واقعي و صميمي و از روي ايمان قطعي ، نه تعارف و ادا واطوار ، و اين ، هم از هنگام گفتنش و هم از سوز سخنش پيدا ست . كه آن لكه را از روي آينه پاك كن ! تا آينه كه ديگر چهره مرا در خود نخواهد ديد به عبث مي گويد :“ آه ! آيا اين لكه را پس از من پاك خواهي كرد ؟ آيا لكه ديگري بر آينه خواهد گشت ؟ نه نه نه ! پس از من ، سراسر اين آينه را سياه كن اين لكه را بر تمام صحفه آينه بگستران ! جيوه هاي آينه را همه بتراش تا تصويري بر آن نايستد . آينه را خاك آلود كن و خاك عزا بر سرش بپاش تا نور خورشيد هم بر آن نتابد ، تا پس از من ندرخشد ، برق نزند ، آه ، چه بگويم ؟ آينه را بشكن ! ريز كن 
اگه تا روز قیامت داشتنت نباشه قسمت
چشم به راه تو میمونم با دلی پر از صداقت
اگه با اشکهای گرمم دل سنگ برام بسوزه
اگه جسم من بپوسه بعده دنیای دو روزه
اگه نقش قصه هاشی مه روی قله ها شی
بری و از من جدا شی اگه باشی یا نباشی
نه فقط عاشقت هستم مرحمی رو قلب خسته ام
این تویی که می پرستم سرسپرده تو هستم
اگه جای تو به این دل همه دنیا رو ببخشنند
میگذرم از هرچه دارم اگه باشی عاشق من
اگه زنجیره به پاهام اگه قفل و اگه صد بند
میرسم هر جا که هستی به تو و عشق تو سوگند
اگه باشی تاجی بر سر یا که از ذره ای کمتر
دل من داغ تو داره تا ابد تا روزه آخر
اگه با یک قلب تب دار بشم از عشق تو بیمار
یا وجود عاشقم را ببرم تا چوبه دار
اگه زندگیم فنا شه طعمه خشم خدا شه
یا که در حسرت عشقت روحم از بدن جدا شه
اگه قلبمو شکستی رفتی و از من گسستی
مهربون یا خودپرستی هر چه هستی هر که هستی
نه فقط عاشقت هستم مرحمی رو قلب خسته ام
این تویی که می پرستم تو بتی من بت پرستم
ای آسمان!باورمکن
کاین پیکره محزون منم
من نیستم ! من نیستم
رفت عمر من ، از دست من
این عمر مست و پست من
یک عمر با بخت بدش بگریستم ، بگریستم
لیک عمر پای اندرگلم
باری نپسرید از دلم
من چیستم ؟ من کیستم

تو را ساختم با اون برفا ، آدم برفي
تو اون شب اومدي دنيا ، آدم برفي
شبي كه عمرش از هر شب دراز تر بود
به او شب ما مي گيم ، يلدا ،
آدم برفي
يه جورايي من و تو عين هم هستيم
توام تنها ، منم تنها ، آدم برفي
من عاشق بودم و خواستم پناهم شي
توام عاشق بودي اما ، آدم برفي
همه انگار پي اونن كه كم دارن
تو بودي عاشق گرما ، آدم برفي
منم از عشقم و اسمش واست گفتم
نوشتم با دسام زيبا ، آدم برفي
تو خنديدي و گفتي ، قلبت از يخ نيست
تو عاشق بودي عين ما ، آدم برفي
تو گفتي كه براش مي ميري و مردي
آره مردي همون فردا ، آدم برفي
ديگه يخ سمبل قلباي سنگي نيست
سفيدي داشتي و سرما ، آدم برفي
تو آفتاب و مي خواستي تا دراومد اون
واسش مردي ، چه قدر
زيبا ، آدم برفي
نمي ساختم تو رو اي كاش واسه بازي
تو يه پروانه اي حالا ، آدم برفي
چه آروم آب شدي ، بي سر و صدا رفتي
بدون پچ پچ و غوغا ، آدم برفي
كسي راز تو رو هرگز نمي فهمه
چه قدر عاشق ، چه قدر رسوا ، آدم برفي
من اما با اجازت مي نويسم كه
تو روحت رفته به
دريا ، آدم برفي
تو روحت هر سحر خورشيد و مي بينه
مي بينيش از همون بالا ، آدم برفي
ببخشيد كه واسه بازي تو را ساختم
قرار ما شب يلدا ، آدم برفي
|
گفتگو با خدا
خدا پرسيد: پس تو مي خواهي با من گفتگو كني؟ من در پاسخ گفتم : اگر وقت داريد خدا خنديد : وقت من بي نهايت است در ذهنت چيست كه مي خواهي از من بپرسي؟ | ||
گفتگو كني؟
من در پاسخ گفتم : اگر وقت داريد
خدا خنديد : وقت من بي نهايت است
در ذهنت چيست كه مي خواهي از من بپرسي؟

|
پرسيدم : چه چيز بشر شما را سخت متعجب مي سازد؟ خدا پاسخ داد : كودكيشان اينكه آنها از كودكي شان خسته مي شوند عجله دارند كه بزرگ شوند بعد دوباره پس از مدتها آرزو مي كنند كه كودك باشند اينكه آنها سلامتي خود را ا ز دست مي دهند تا پول به دست آورند و بعد پولشان را از دست مي دهند تا دوباره سلامتي خود را به دست بياورند اينكه با اضطراب به آينده مي نگرند و حال را فراموش مي كنند و بنابراين نه در حال زندگي مي كنند و نه در آينده اينكه آنها به گونه اي زندگي مي كنند كه گويي هرگز نمي ميرند و به گونه اي مي ميرند كه گويي هرگز زندگي نكرده اند | ||

دست هاي خدا دستانم را گرفت
براي مدتي سكوت كرديم
و من دوباره پرسيدم : به عنوان يك پدر
مي خواهي كدام درس هاي زندگي را فرزندانت بياموزند؟
او گفت : بياموزند كه آنها نمي توانند كسي را وادار كنند كه عاشقشان

بياموزند كه درست نيست كه خودشان را با ديگران مقايسه كنند
بياموزند كه فقط چند ثانيه طول مي كشد تا زخم هاي عميقي در قلب
بياموزند كه كافي نيست كه فقط آنها ديگران را ببخشند
بلكه آنها بايد خود را نيز ببخشند
من با خضوع گفتم : از شما به خاطر اين گفتگو متشكرم
آيا چيز ديگري هست كه دوست داريد فرزندانتان بدانند؟
خداوند لبخند زد و گفت
فقط اينكه بدانند من اينجا هستم
هميشه

مگه ازت چي كم دارم كه روز و شب ناز مي كني
فكر مي كني ازم سري ، بال داري ، پرواز مي كني؟
ما رو بگو سپرديمش دل و چشامونو به كي
اون كه به
زندگي مي گه ، نمايش عروسكي
دارم از تو مي نويسم تو يه روز سرد برفي
قلمم نمي نويسه ، مي گه تو نداري حرفي
برو ديگه نبينمت ، خاطر خواهيت دروغ بوده
تو خلوتم با گريه هام ، چه قدر سرت شلوغ بوده
روشني چشات نداره مرزي
تو خيلي بيشتر از اينا مي ارزي
ماه نمي دونست چه جوري بتابه
از روي دست تو ديد و بلد شد
خورشيد كه ديد نوري ازش نمي خواي
رفت بالاي قله و با تو بد شد
دريا كه
ديد موج موهات از اون نيست
غرشي كرد و ته دل حسود شد
آسمون از غم كه تو رو زميني
تا هميشه رنگ چشاش كبود شد
گل كه دونست خزون واسه تو هيچه
رنگش پريد و تو يه لحظه پژمرد
درختي كه تو از پيشش رد شدي
انقده برگاش رو زمين ريخت كه مرد
بارون كه ديد پيشت زلاليش كمه
بغضشو خورد و يه دفه بند اومد
آسمونم به آدما دروغ گفت
به جاي بارون ديگه لبخند اومد
نسيم كه ديد مثل تو مهربون نيست
عاشقي رو گذاش كنار و باد شد
تو دنيا هيچ كس مث تو نمي شد
پس كم كمك آدم بد زياد شد
برفا ديدن هر چه قدم ريز باشن
از شرم رنگ چش تو آب مي شن
يلدا ترين شباي سالم آسمون
با يه اشاره ي نگات خواب مي شن
شب نتونست مثل تو روشن باشه
خشم و غضب كرد و يهو سيا شد
روزم پيش چشاي تو كم آورد
قايم شد و روشني ، كيميا شد
فرشته ها وقتي تو رو شنيدن
پشت نقاب چهره قايم شدن
بغضياشون راه زمين گرفتن
ترسيدن و ، يواشي آدم شدن
ستاره ها ديگه شبا تو خوابن
يا گم شدن يا خيلي كم سو شدن
سياره هاي كهكشون شيري
در نمي يان ، پيش تو ترسو شدن
زمين فقط اين وسطا يه جوري
به اين كه تو زير پاشي مي نازه
طفلكي مثل من داره تو رؤياش
با تو يه قصر آرزو مي سازه
خلاصه زيبا ، همه چي بهم ريخت
با يه كم از اسم تو ، اسم زيبا
يقين دارم نزديكه اون روزي كه
با كشف تو به هم مي ريزه دنيا
با اسن تو عجيب ديوونه مي شم
به قبله ي چشماي نازت ، قسم
دنبال اسمت انقدر مي دوام
يه روز ولي به ته خط مي رسم
عسل تو چشماته
مراقبش باش
از من ديوونه به يه فرشته
زيبا اگه هر چي مي گم همون شد
يادت باشه اينا رو كي نوشته
ديوونه ي چهار تا فصل و هر روز
ديوونه ي عصر و شب و سپيده
مريمي كه تا اسمتو آوردن
يه ذره رنگ چهرشم پريده
يه عصر پاييزي سرد و دلگير
كه همه جا سفيده
،
غرق برفه
فقط چهار تا نقطه چين مي ذارم
چون اسم ناز تو چهار تا حرفه
زيبا تو كه بار مژت يه
دنيا رو مات مي كني
يه دنيا رو قربوني چشمك چشمات مي كني
تو كه اگه كسي نخواد با تو مث آينه باشه
با داغي لحنن
نگات اون مجازات مي كني
نبينمت يه وقت بشي تسليم دست سرنوشت
به عشق تو سرش بالاس ، ترانه ي اردیبهشت
زيبا اگه موج صدات ، بلرزه ، رنگ غم بشه
از اون طراوت چشات اگه يه ذره كم بشه
چيكار مي تونم بكنم ، جز اينكه آرزو كنم
تمام غصه هاي تو ، فقط مال خودم بشه
نبينمت يه وقت
بشي تسليم دست سرنوشت
به عشق تو سرش بالاس ترانه ي ارديبهشت
زيبا كي گفته تو نخواي ، تو كوچه ها بهار مياد
وقتي بهاره كه جهان با حرف تو كنار بياد
اگه يه غم به هم زده دنياي ارغوانيتو
الهي كه بره به جاش ، براي من هزار بياد
نبينمت يه وقت بشي تسليم دست سرنوشت
به عشق تو سرش بالاس ترانه ي ارديبهشت
زيبا شايد بگي حالا صحبت ديوونگي نيست
اما مي گم بي عشق تو اسم چيزي زندگي نيست
درياي طوفان زرده تو ببينمو چيزي نگم
خوب مي دونيم من و تو كه اين رسم پروانگي نيست
نبينمت يه وقت بشي تسليم دست سرنوشت
به عشق تو سرش بالاس ترانه ي
ارديبهشت
زيباي من دنياي ما طلوع داره ، غروب داره
نقشه ي سرنوشتمون ، شمال داره ، جنوب داره
تو اونا كه پشت نقاب ، از نسل دور آدمن
هم آدماي بد داره ، هم آدماي خوب داره
نبينمت يه وقت بشي تلسيم دست سرنوشت
به عشق تو سرش بالاس ترانه ي اردیبهشت
زيبا نگين عشق تو،
صد تا طبق جواهره
يه قايق بادي داره پر از نگاه و خاطره
ميون اين شهر غريب ، با چهره هاي آشنا
يكي مي ميره واسه تو كه يه جورايي شاعره
نبينمت يه وقت بشي تسليم دست سرنوشت
به عشق تو سرش بالاست ترانه ي ارديبهشت
زيبا با يك چكه غمت ، مي ريزه هفت تا آسمون
مي شكنه از
غصه ي تو ، يه بار ديگه رنگين كمون
نمي دونم كه خزون نشسته رو كدوم گلت
مي خواي بهم نگي ، نگو اما همينجوري نمون
نبيمنت يه وقت بشي تسليم دست سرنوشت
به عشق تو سرش بالاس ترانه ي ارديبهشت
يه عمريه تو ميدونا چشما به تو خيره مي شه
با رنگ روشن نگات ، روز همه تيره مي شه
قصه ي هر كس كه به تو بد كنه و خوب نباشه
حكايت مجرمي كه دايم تو زنجير ، مي شه
نبينمت يه وقت بشي تسليم دست سرنوشت
به عشق تو سرش بالاس ترانه ي ارديبهشت
زيبا جاي تو ، آسمون باريد و كلي خالي شد
ما هم از اين غصه ي اون ، دلش گرفت ، هلالي شد
دختركي كه زندگيش با رؤياي
تو مي گذره
دچار كابوس بد و خط خطي و خيالي شد
نبينمت يه وقت بشي تسليم دست سرنوشت
به عشق تو سرش بالاس ترانه ي ارديبهشت
زيبا به جون همه چيم ، آره جون خودت قسم
بدون لبخند تو من به هيچ جايي نمي رسم
به خاطر خود خودت ابرو يه كم كنار بزن
بذار كه ماه طلوع كنه از چش
مثل هيچكسم
نبينمت يه وقت بشي تسليم دست سرنوشت
به عشق تو سرش بالاس ترانه ي ارديبهشت
زيبا جونم خوشم باشي نمي شه باز از تو نوشت
چه برسه به اينكه نه ، بگذريم از خيال زشت
نبينمت يه وقت بشي تسليم دست سرنوشت
به عشق تو سرش بالاس ترانه ي ارديبهشت
اوني كه مي خواستم عهدشو شكست و
به پاي عشق جديد نشست و
چش روي آرزوم هميشه بست و
پشت مه پنجرمون رها شد
اوني كه
مي خواستم مث اشك چكيد و
تو طول راه يهو يكي رو ديد و
صداي از ما بهتر و شنيد و
به خاطر هيچي ازم جدا شد
اوني كه مي خواستم دل ما رو بردو
تو راه كه مي رفت به يكي سپرد و
تو خاطرش ، خاطره ي ما مرد و
يكي ديگه تو روياهاش خدا شد
اوني كه مي خواستم دل ازم بريد و
بين گلا يه گل تازه چيد و
به اوني كه دلش مي خواس رسيد و
مثل تموم مردا بي وفا شد
اوني كه مي خواستم زود ازم گذشت و
يه روزي رفت و ديگه بر نگشت و
منكر مجنون شد و كوه و دشت و
منكر عشق و بودن با ما شد
اوني كه مي خواستم زير قولش
زد و
با يكي ديگه پيش من اومد و
به خاطر اون به ما گفتش بد و
عزيز تر از ديروز و از حالا شد
اوني كه مي خواستم شدش از ما سرد و
پيغام دادش كه ديگه برنگرد و
بد بودن ما رو بهونه كرد و
غيبش زد و يك دفعه كيميا شد
اوني كه مي خواستم ما رو بد شناخت و
هستي شو پيش يكي ديگه باخت و
قصر من و با يكي ديگه ساخت و
شكر خدا باز ولي پادشا شد
اوني كه مي خواستم من و داد به باد و
رفت پيش اون كس كه دلش مي خواد و
زد زير عشقش تا يادش نياد و
اسم منم جز آدم بدا شد
اوني كه مي خواستم من و زد كنار و
خزونشو
يه جوري كرد بهار و
قايم شدش تو يه عالم غبار و
تقدير ما مثل موهاش سيا شد
اوني كه مي خواستم آخرش گم شد و
بازيچه ي چشماي مردم شد و
وارد عشق صد و چندم شد و
توي خيال كس ديگه جا شد
اوني كه مي خواستم ، ولي انگار مده
مال همه يه جورايي گم شده
كاش از ميون غبارا بياد و
بهم بگه هر چي مي گي بيخوده
شاكي پرونده سلام ، درسته من متهمم
حتي براي متهم شدن پيش تو هم كمم
چه ذوقي كردم ، شنيدم گفتي شكايت مي كني
اما دلم گرفت كه گفتي ،
منو اذيت مي كني
من تو رو اذيت مي كنيم ، مني كه مي ميرم برات
مني كه تندي مي شكنم زير تولد نگات
تو حكم من نوشته بود ، طبق مواد يك و بيست
تو روزگار من و تو اين كارا عاقلانه نيست
معلومه عاقلانه نيست ، عاشق كه عاقل نمي شه
ولي با اين جواب من كه حكمي باطل نمي شه
شاكي
محترم ، گلم ، بگو كه زندونيم كنن
بگو پيش پاي چشات ، يك شبه قربونيم كنن
بگو به افتخار تو ، بيان منو دار بزنن
علت ديوونگيمو ، تو كوچه ها جار بزنن
بگو كه از رو قصمون كلي لالايي بسازن
عكساي زيبا رو ولي اينجا و اونجا ، نندازن
آخه حسودي مي كنم ، بفهمن اين راز و همه
فردا تقلب كنن از جنون اين متهمه
دوس ندارم زيباي من از هر كسي شاكي باشه
متهم اون نبايد تو كره ي خاكي باشه
شاكي من ، قانون مي گه : به هر كي رو كنه جنون
چون قانونو نمي شناسه ، ديگه نه تنبيه و نه اون
متهمت ، اما مي خواس ، شامل اين بندا نشه
به خاطر همين داره ،
باراي عقلو مي كشه
نشسته تنها ، اين گوشه ، بدون حامي و وكيل
كلي خوشش اومده از عشق تو وجرم و دليل
خوب مي دونه اگه وكيل ببنده اين پرونده رو
مي چينه از لباي تو گلاي سرخ خنده رو
درسته كه عاشقتم ، اما مگه من ديوونم
خنده رو از تو بگيرم ، كه بي چشات نمي تونم
خلاصه كه
شاكي ماه ، صاحب پرونده ي من
خاطره ي گذشته هام ، مالك آينده ي من
متهمت قصدي نداشت ، عاشقيشو به دل نگير
فقط اونو قبول بكن ، به چشم مجرمي اسير
اينجا وكيلي نمي ياد كه بگه من جنون دارم
چون اگه آزادم كنن ، باز سرتو درد مي يارم
شاكي نازنين من ، مزاحمت شدم ، ببخش
مثل تمام لحظه ها ، بتاب و آروم بدرخش
متهمت قول مي ده كه ديگه به تو نامه نده
درسته ديوونس ولي موندن رو قول بده
فك نكني نامه ي من شده مثل دفاعيه
شاكي گل ، نشون ندي اين مدرك و به قاضيه
نشون بدي اونم مي گه به خاطر درد جنون
متهمت گناه داره ، بگذر از اتهام اون
ولي
تو اين كار و نكن ، مي خوام اسيري بكشم
تابلوي چشماي تو رو ناز و كويري بكشم
فداي چشمات كه تو نور ، هطار و صد رنگ مي شه
زرد پاييزي مي پوشي ، چشات چه خوش رنگ مي شه
راحت شدي از دست من با شعر و عشق و التماس
نمي گم اما ، نمي يام ، بيرون از اين رخت و لباس
به شاكي مثل گلم
، از مني كه متهمم
زيبا جون اشكال نداره ، امضا كنم كه مريمم ؟
مريم ديوونه ي تو ، يازده آبان و يه روز
جرم من افتخارمه ، به قاضيم مي گم هنوز
يادت باشه لحظه ي صدور حكم ، تو محكمه
دلت نسوزه ، نگذري از تقصير متهمه
شاكي هيچ كس نشو ، فقط اينو ازت مي خوام
فداي شاكي
گل و جرم جنون و اتهام
الهي دروازه ي بخت ، به روت هميشه وا بشه
دست به خاكستر بزني ، الهي كه طلا بشه
متهم هر چي رديف ، رديف پنج و دو و سه
نمي ذارم تو عاشقي ، كسي به گردم برسه

با تو بودن خوبست و کلام تو
مثل بوی گل در تاریکی است
مثل بوی گل در تاریکی وسوسه انگیز است.
بوی پیراهن تو مثل بوی دریا نمناک است مثل باد خنک تابستان مثل تاریکی خواب انگیز است
گفتگو با تو مثل گرمای بخاری ونفسهای بلند آتش
می برد چشم خیالم را
تا بیابانهای دورترین خاطره ها
-که در آنها گنجشکان بر سنبل گندمها
اهتزازی دارند.
نوشخند تــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــو
می برد گرگ نگاهم را
تا چراگاه چالاکترین آهوها
می برد آرزوی دستم را
تا نهان مانده ترین گوشه ی اندام تـــــــــــــــــــــــــــــــو
-این پهنه ی پاک زیبا.
مثل دریائی تو - اندوه انگیز و غرور آهنگ مثل دریای بزرگ بوشهر-
که پر از زورق آزاد پریشانگرد است
مثل زورق که پر از مرد است
مثل ساحل که پر از آواز است
مثل دشــــــــــــــــــــــتـــــــــــــســـــــــــــتـــــــــــــان
کـــــــــه بـــــــــــــــزرگ و بــــــــــــــازســــــــــــــــــــــــــــــت
تــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــو ظـــــــــــــریـــــــــــفــــــــــــــــی
مثل گلدوزی یک دختر عاشق
- که دل انگیز ترین گلها را
روی روبالشی عاشق خود می دوزد.
با تو بودن خوبست ةـــــــــــــــــــو چراغی مــــــــــــــن شــــــــــــــــــــــب
که به نور تو کتاب دل تو و کتاب دل خود را که خطوطه تن تست
خوش خوشک می خوانم تو درختی من آب
من کنار تو آوازه بهاران را می خندم و می خوانم و می گریم و می خوانم.
با تو بودن خوبست
تو قشنگی
مثل تو مثل خودت
مثل وقتی که سخن می گوئی
مثل هر وقت که بر می گردی از کوچه به خانه
مثل تصویر درختی بر آب
روی کاشانه در چشمان منتظرم می روئی.
منوچهر آتشی![]()