|
ای کاش سرنوشت اشتباه می نوشت
|
ستاره چشمانت در آسمان دلم ، فانوس راهم است وسعت دستان نجيبت ، تكيه گاه خستگی تو را چگونه معنا
كنم که اگر كلام تو نبود آرامش هم نبود . تمامي اشكهايم را در
صندوقچه ديده نگه داشتم تا بیایمن اشكهايم را از پستوي حيا
بيرون ريخته وبر شانههايمطمئن تو بريزم .
تو در ايثار خورشيد را ،
در دل داشتن دريا را ،
در بزرگواري آسمان را
و در صلابت كوه را شرمنده كردي .
تو اي سوار عشق و تو اي سوار مشرقي بودنت
تجسم عيني آرزوهاي من است ،
مرا درياب !
و هنگامي كه تمامي اين كلمات را در زورقي ازاحساس پيچيده و با تو گفتم ، تو نفهميدي كه اين ها همه براي توست . تو نفهميدي كه اين عابر خسته در حاشيه زندگي ات ، فقط با بودن تو تنها تك سوار دشت زندگی اش توان راه رفتن مي يابد .
اما تو فقط لبخند زدي و گفتي كه حرفم بي پايان است .
من تا آن لحظه نمي دانستم پايانش چيست ؟
اما اكنون مي گويم پايان آن آغاز شكست دل من است .
اي خوب من اين پايان هم تقديم تو باد !