تبليغاتX
نسیم تنهایی
ای کاش سرنوشت اشتباه می نوشت

 



« من قامت بلند تو را در قصیده ای

« با نقش قلب سنگ تو ، تصویر می کنم »

 

قصیده ی

آبی ، خاکستری ، سیاه

 

در شبان غم تنهایی خویش ،

عابد چشم سخنگوی توام .

من در این تاریکی ،

من در این تیره شب جانفرسا ،

زائر ظلمت گیسوی توام .

گیسوان تو پریشانتر از اندیشه ی من ،

گیسوان تو شب بی پایان .

جنگل عطر آلود .

شکن گیسوی تو ،

موج دریای خیال .

کاش با زورق اندیشه شبی ،

از شط گیسوی مواج تو ، من

بوسه زن بر سر هر موج گذر می کردم .

کاش بر این شط مواج سیاه ،

همه ی عمر سفر می کردم

من هنوز از اثر عطر نفس های تو سر شار سرور ،

گیسوان تو در اندیشه ی من ،

گرم رقصی موزون .

کاشکی پنجه ی من ،

در شب گیسوی پر پیچ تو راهی می جست .

چشم من ، چشمه ی زاینده ی اشک ،

گونه ام بستر رود .

کاشکی همچو حبابی بر آب ،

در نگاه تو تهی می شدم از بود و نبود .

شب تهی از مهتاب ،

شب تهی از اختر ،

ابر خاکستری بی باران پوشانده ،

آسمان را یکسر .

ابر خاکستری بی باران دلگیر است ،

و سکوت تو پس پرده ی خاکستری سرد کدورت افسوس !

سخت دلگیر تر است .

شوق باز آمدن سوی توام هست ،

- اما ،

تلخی سرد کدورت در تو ،

پای پوینده ی راهم  بسته ،

ابر خاکستری بی باران ،

راه بر مرغ نگاهم بسته .

وای ، باران !

باران !

شیشه ی پنجره را باران شست .

از دل من اما ،

- چه کسی نقش ترا خواهد شست ؟

آسمان سربی رنگ ،

من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ .

می پرد مرغ نگاهم تا دور ،

وای ، باران ،

باران ،

پر مرغان نگاهم را شست .

خواب رویای فراموشی هاست !

خواب را در یابم ،

که در آن دولت خاموشی هاست .

با تو در خواب مرا

لذت ناب هماغوشی هاست

من شکوفایی گل های امیدم را در رویاها میبینم ،

و ندایی که به من می گوید :

« گرچه شب تاریک است

« دل قوی دار ،

سحر نزدیک است !

دل من ، در دل شب ،

خواب پروانه شدن می بیند .

مهر در صبحدمان داس به دست

خرمن خواب مرا می چیند

آسمان ها آبی ،

- نفس صبح صداقت آبیست -

دیده در آینه ی صبح ترا می بیند .

از گریبان تو صبح صادق ،

می گشاید پر و بال .

تو گل سرخ منی

تو گل یاسمنی

تو چنان شبنم پاک سحری ؟

- نه ،

- از آن پاکتری .

تو بهاری ؟

- نه ،

- بهاران از تست .

از تو می گیرد وام ،

هر بهار این همه زیبایی را .

هوس باغ و بهارانم نیست

ای بهین باغ و بهارانم تو !

سبزی چشم تو -

- دریای خیال .

پلک بگشا که به چشمان تو در یابم باز ،

مزرع سبز تمنایم را .

ای تو چشمانت سبز

در من این سبزیهذیان از تست .

سبزی چشم تو تخدیرم کرد .

حاصل مزرعه ی سوخته برگم از تست .

زندگی از تو و

- مرگم از تست .

سیل سیّال نگاه سبزت ،

همه بنیا وجودم را ویرانه کنان می کاود .

من به چشمان خیال انگیزت معتادم ،

و در این راه تباه ،

عاقبت هستی خود را دادم .

آه سر گشتگی ام در پی آن گوهر مقصود چرا

در پی گمشده ی خود به کجا بشتابم ؟

مرغ آبی اینجاست .

در خود آن گمشده را در یابم

در سحر گاه سر از بالش خوبت بردار !

کاروان های فرومانده ی خواب را از چشمت بیرون کن !

باز کن پنجره را !

تو اگر باز کنی پنجره را ،

من نشان خواهم داد ،

به تو زیبایی را .

بگذر از زیور و آراستگی

من ترا با خود تا خانه ی خود خواهم برد

که در آن شوکت پیراستگی

چه صفایی دارد

آری از ساد گیش ،

چون تراویدن مهتاب به شب

مهر از آن می بارد .

باز کن پنجره را

من ترا خواهم برد ،

به شب جشن عروسی عروسک های

کودک خواهر خویش ،

که در آن مجلس جشن

صحبتی نیست ز دارایی داماد و عروس

صحبت از سادگی و کودکی است

چهره ای نیست عبوس .

کودک خواهر من

در شب جشن عروسی عروسک هایش می رقصد

کودک خواهر من

امپراتوری پر وسعت خود را هر روز ،

شوکتی می بخشد .

کودک خواهر من نام تو را می داند

نام تو را می خواند !

« گل قاصد آیا

« با تو این قصه ی خوش خواهد گفت ؟ !

باز کن پنجره را

من ترا خواهم برد

به سر رود خروشان حیات ،

آب این رود به سر چشمه نمی گردد باز ،

بهتر از آنست که غفلت نکیم از آغاز .

باز کن پنجره را ! -

- صبح دمید ! .

چه شبی بود و چه فرخنده شبی .

آن شب دور که چون خواب خوش از دیده پرید .

کودک قلب من این قصه ی شاد ،

از لبان تو شنید :

« زندگی رویا نیست .

« زندگی زیبایی ست .

« می توان ،

« بر درختی تهی از بار ، زدن پیوندی .

« می توان در دل این مزرعه ی خشک و تهی بذری ریخت .

« می توان ،

« از میان فاصله ها را برداشت .

« دل من با دل تو ، « هر دو بیزار از این فاصله هاست .

قصه ی شیرینی ست .

کودک چشم من از قصه ی تو می خوابد .

قصه ی نغز تو از غصه تهی ست .

باز هم قصه بگو ،

تا به آرامش دل ،

سر به دامان تو بگذارم و در خواب روم .

گل به گل ، سنگ به سنگ این دشت

یادگاران تواند

رفته ای اینک و هر سبزه و سنگ

در تمام در و دشت

سو کواران تواند

در دلم آرزوی آمدنت می میرد

رفته ای اینک ، اما آیا

باز بر می گردی ؟

چه تمنای محال ،

خنده ام می گیرد !

چه شبی بود و چه روزی افسوس !

با شبان رازی بود .

روزها شوری داشت .

ما پرستو ها را ،

از سر شاخه به بانگ هی ، هی ،

می پراندیم در آغوش فضا .

ما قناری ها را ،

از درون قفس سرد رها می کردیم .

آرزو می کردم ،

دشت سر شار ز سر سبزی رویاها را

من گمان می کردم

دوستی همچون سروی سر سبز ،

چار فصلش همه آراستگی ست .

من چه می دانستم ،

هیبت باد زمستانی هست .

من چه می دانستم ،

سبزه می پژمرد از بی آبی ،

سبزه یخ می زد از سردی دی .

من چه می دانستم ،

دل هر کس دل نیست

قلب ها ، ز آهن و سنگ

قلب ها ، بی خبر از عاطفه اند .

از دلم رست گیاهی سر سبز ،

سر بر آورد ، درختی شد ، نیرو بگرفت .

برگ بر گردون سود .

این گیاه سر سبز .

این بر آورده درخت اندوه ،

حاصل مهر تو بود

و چه رویاهایی !

که تبه گشت و گذشت .

و چه پیوند صمیمیت ها ،

چه امیدی ، چه امید ؟

چه نهالی که نشاندم من و بی بر گردید .

دل من می سوزد

که قناری ها را پر بستند

که پر پاک پرستوها را بشکستند .

و کبوترها را

- آه ، کبوترها را ...

و چه امّید عظیمی به عبث انجامید .

در میان من وتو فاصله هاست .

گاه می اندیشم ،

- می توانی تو به لبخندی این فاصله را برداری !

تو توانایی بخشش داری .

دست های تو توانایی آن را دارد ،

- که مرا ،

زندگانی بخشد .

چشم های تو به من می بخشد

شور عشق و مستی

و تو چون مصرعی شعری زیبا ،

سطر بر جسته ای از زندگی من هستی .

دفتر عمر مرا ،

زندگانی بخشی ،

یا بگیری از من ،

آنچه را می بخشی

من به بی سامانی ،

باد را می مانم .

من به سرگردانی ،

ابر را می مانم .

من به آراستگی خندیدم .

من ژولیده به آراستگی خندیدم .

- سنگ طفلی ، اما ،

خواب نوشین کبوترها را در لانه می آشفت .

قصه ی بی سر و سامانی من ،

باد با برگ درختان می گفت.

باد با من می گفت :

« چه تهیدستی ، مرد !

ابر باور می کرد .

من در آئینه رخ خود دیدم

و به تو حق دادم .

آه می بینم ، میبینم

تو به اندازه ی تنهایی من خوشبختی

من به اندازه زیبایی تو غمگینم

چه امید عبثی

من چه دارم که ترا در خور ؟

- هیچ

من چه دارم که سزاوار تو ؟

- هیچ

تو همه هستی من ، هستی من

تو همه زندگی من هستی .

تو چه داری ؟

- همه چیز .

تو چه کم داری ؟

- هیچ .

بی تو در می یابم ،

چون چناران کهن

از درون تلخی واریزم را .

کاهش جان من این شهر من است .

آرزو می کردم ،

که تو خواننده ی شعرم باشی .

- راستی شعر مرا می خوانی ؟ -

نه ، دریغا ، هرگز ،

باورم نیست که خواننده ی شعرم باشی .

- کاشکی شعر مرا می خواندی ! -

بی تو من چیستم ؟ ابر اندوه

بی تو من سرگردان تر ، از پژواکم

- در کوه

گردبادم در دشت ،

برگ پاییزی ، در پنجه ی باد .

بی تو ، سرگردان تر ،

از نسیم سحرم

از نسیم سحر سر گردان

بی سر و بی سامان

بی تو - اشکم ،

دردم ،

آهم .

آشیان برده ز یاد

مرغ درمانده به شب گمراهم .

بی تو خاکستر سردم ، خاموش ،

نتپد دیگر در سینه ی من ، دل با شوق ،

نه مرا بر لب ، بانگ شادی ،

- نه خروش

بی تو دیو وحشت

هر زمان می دردم

بی تو احساس من از زندگی بی بنیاد ،

و اندر این دوره بیداد گری ها هر دم

کاستن ،

کاهیدن ،

کاهش جانم ،

کم

کم .

چه کسی خواهد دید

مردنم را بی تو ؟

بی تو مردم ، مردم .

گاه می اندیشم ،

خبر مرگ مرا با تو چه کس می گوید ؟

آن زمان که خبر مرگ مرا

از کسی می شنوی ، روی تو را

کاشکی می دیدم .

شانه بالا زدنت را ،

- بی قید -

و تکان دادن دستت که ،

- مهم نیست زیاد -

و تکان دادن سر را که ،

- عجیب !

عاقبت مرد ؟

- افسوس !

- کاشکی می دیدم !

من به خود می گویم :

« چه کسی باور کرد

« جنگل جان مرا

«آتش عشق تو خاکستر کرد ؟

باد کولی ، ای باد !

تو چه بی رحمانه ،

شاخ پر برگ درختان را عریان کردی ،

و جهان را به سموم نفست ویران کردی

باد کولی ، تو چرا شیهه کشان

همچنان اسبی بگسسته عنان ،

سم فرو کوبان از خاک بر آوردی گرد ؟

آن غباری که بر انگیزاندی ،

سخت افزون می کرد

تیرگی را در دشت .

در غروب ، این شفق شنگرفی ،

بوی خون داشت ، افق خونین بود .

کولی باد پریشاندل آشفته صفت !

تو مرا بدرقه می کردی هنگام غروب

تو به من می گفتی :

- صبح پاییز تو ، نامیمون بود !

من سفر می کردم ،

و در آن تنگ غروب ،

یاد می کردم از آن تلخی گفتارش

در صبح صادق .

دل من پر خون بود .

در من اینک کوهی ،

سر برافراشته از ایمان است .

من به هنگام شکوفایی گل ها در دشت ،

باز می گردم

و صدا می زنم :

- « آی !

« باز کن پنجره را -

- در بگشا !

« که بهاران آمد !

که شکفته گل سرخ

« به گلستان آمد !

« باز کن پنجره را !

« که پرستو پر می شوید در چشمه ی نور .

« که قناری می خواند ، -

- می خواند آواز سرور ،

که :

« - بهاران آمد

« که شکفته گل سرخ

« به گلستان آمد !

سبز برگان درختان همه دنیا را ،

نشمردیم هنوز .

من صدا می زنم :

- « آی !

« باز کن پنجره ، باز آمده ام .

« من پس از رفتن ها ، رفتن ها ،

« با چه شور و چه شتاب ،

« در دلم شوق تو ، اکنون به نیاز آمده ام

داستان ها دارم ،

از دیاران که سفر کردم و رفتم بی تو .

از دیاران که گذر کردم و رفتم بی تو ،

بی تو می رفتم ، می رفتم ، تنها ، تنها .

و صبوریّ مرا ،

کوه تحسین می کرد .

من اگر سوی تو بر می گردم

دست من نیست تهی ،

کاروان های محبت با خویش

ارمغان آوردم .

من به هنگام شکوفایی گل ها در دشت ،

باز بر خواهم گشت ،

تو به من می خندی

من صدا می زنم :

- « آی !

« باز کن پنجره را !

- پنجره را می بندی

با من اکنون چه نشستن ها ، خاموشی ها ،

با تو اکنون چه فراموشی هاست.

چه کسی می خواهد

من و تو ما نشویم

خانه اش ویران باد !

من اگر ما نشوم ، تنهایم

تو اگر ما نشوی ،

- خویشتنی

ازکجا که من و تو

شور یکپارچگی را در شرق

باز بر پا نکنیم

از کجا که من و تو

مشت رسوایان را وا نکنیم .

من اگر برخیزم

تو اگر برخیزی

همه برمیخیزند

من اگر بشینم

تو اگر بنشینی

چه کسی برخیزد ؟

چه کسی با دشمن بستیزد ؟

چه کسی

پنجه در پنجه هر دشن دون

- آویزد

دشت ها نام تو را می گویند .

کوهها شعر مرا می خوانند .

کوه باید شد و ماند ،

رود باید شد و رفت ،

دشت باید شد و خواند .

در من این جلوه ی اندوه ز چیست ؟

در تو این قصه ی پر هیز - که چه ؟

در من این شهله ی عصیان نیاز ،

در تو دمسردی پاییز - که چه ؟

حرف را باید زد !

درد ره باید گفت !

سخن از مهر من و جور تو نیست .

سخن از

متلاشی شدن دوستی است ،

و عبث بودن پندار سرور آور مهر

آشنایی با شور ؟

و جدایی با درد ؟

و نشستن در بهت فراموشی -

- یا غرق غرور ؟ !

سینه ام آینه ای ست ،

با غباری از غم .

تو به من لبخندی از این آینه بزدای غبار .

آشیان تهی دست مرا ،

مرغ دستان تو پر می سازد .

آه مگذار ، که دستان من آن

اعتمادی که به دستان تو دارد به فراموشی ها بسپارد .

آه مگذار که مرغان سپید دستت ،

دست پر مهر مرا سرد و تهی بگذارد .

من چه گویم ، آه ...

با تو اکنون چه فراموشی ها ،

با من اکنون چه نشستن ها ، خاموشی هاست.

تو مپندار که خاموشی من ،

هست برهان فراموشی من .

من اگر برخیزم

تو اگر برخیزی

همه برمی خیزند .

 

« حمید مصدق »

 

 

 

+ نگارش شده در  پنجشنبه 16 فروردین1386ساعت 8:0 بعد از ظهر  به قلم خراباتی  |