|
ای کاش سرنوشت اشتباه می نوشت
|


با دستهایی پر از خداحافظی های نیمه کاره
کسی زیر پوست شب می گرید
برای آنکه دوستش دارد ...
برای آنکه دوستش داشت !...
به صداقت یک دیوانه قسم
عشق چیزی نیست به جز سه حرف
که می پوسد لای دفتر های ما !
جستجوی بیهوده ،
انتظار بیهوده
حقارت انگیزه های ما برای باهم بودن ...
عشق ارتفاع حقیری دارد
و من و تو
که هرچه رفتیم و رفتیم به هم نرسیدیم
فقط به خودمان می خندیدیم !...
می دانی ؟!!...
« اگر جنت بود بی تو اگر دوزخ بود با تو
ز جنت ها گریزانم به دوزخ ها عذابم کن »
چه دیر به خود می آییم و برای رهایی به در بسته می زنیم ،
نمی دانم چرا بعد از یک عمر نشستن به خاک باور نمی کنیم
زندگی یعنی همین ... لحظه ای که رویا ها به کابوس مبدل
می شود لحظه ای که کسی می رود و کسی می ماند ،
لحظه ای که اگر از آن روی برگردانی شاید هرگز بخششی
در کار نباشد و اینگونه است که تا مرگ هرگز زندگی
باورمان نمی شود !... ما ساکنان عالم خاک هرکدام تفسیر
یک شعر بلندیم که هرگز عادلانه تمام نمی شود و درست
روی نقطه ای که نباید همه چیز نا تمام می ماند ... ماندیم
روی یک علامت سوال که هرگز مسافری برایش فکر نکرد
و من که همیشه فکر می کردم کسی می آید و به علامتهای
سوال فکر می کند حالا تقریبآ باورم شده همه مسافرها نرسیده
به علامتهای سوال می میرند ...
مانده از زندگی برایم یک مشت خاک که شاید تمام خاطراتم
وقتی ناتمام شدم در آن جوانه بزنند ، این سهم عادلانه زندگی
من است.