|
ای کاش سرنوشت اشتباه می نوشت
|
این منم
مثل تو ...
مثل گلدانهایی که هر روز
پشت پرده های حریر
از ریشه های به خاک سپرده جوانه می گیرند
و در کسالتی بیهوده
بیهوده زرد می شوند !
چه چیز را فراموش کرده ام
چه چیز را اینجا به مضحک ترین ضربه های ساعت
تکیه داده ام ؟!
چه چیز را هنگامی که
از پله ها پایین می رفت بدرقه کردم
و با ناباوری گفتم خداحافظ
نه اشتباه کردم !!!
هنوز به من نگفته اید
که نوزده پله به کجا ختم می شود ،
لعنت به این خداحافظی نیمه راه
و به این ریشه بستن بی موقع
و به این عقوبت خفته در زبانی
که مال من نیست ،
من هر شب در کوچه ای قدم بر می دارم
که قلب آن را عابران مرموز فاسد کرده اند ...
من باید فراموش کنم
من باید میان این همه امتداد
آن نوزده پله صبور را برگردم
و زیر صفر عاشق شوم !
چه سطرهای بی حاصلی
که در لحظه لحظه های آن به دخترانی بر خوردم
که دستهای خالی شان را
در آینه جوان می کردند
و در عمق ظلمت
برای خلوت همیشه بزرگ و شلوغشان
شعرهای کوچک می خواندند ،
از من مخواهید که فراموش کنم !
من دارم ستارهای اکلیلی روی سنگ فرش خیابان را
در کهکشانی می چینم
که روی زمین ادامه می یابد
و پشت پرده های حریر اتاقم
حس می کنم که آهسته آهسته
زندگی دارد ...
در چشم عروسکان منتظر نارنجی می شود
از من مخواهید که فراموش کنم !