|
ای کاش سرنوشت اشتباه می نوشت
|
لحظه ی زندگی زیباترین لحظه ، لحظه ای است که ببینی در دل
یک کویری بی آب و علف جوانه ای سر از خاک بلند کرده و به
خورشید و آسمان و ابرها سلام می کند زیباترین لحظه ، لحظه ای
است که صدای زوزه ی باد بر دل کوهسار می پیچد و گویی بُغضی
راه گلویش را بسته است و خود را به کوهساری زند تا اشکانش
جاری شود و از شرّ بُغض آزاد شود زیباترین لحظه ، لحظه ای
است که در ناامید ترین لحظه ی زندگیت خورشیدِ امید بر دلت بتابد
و جوانه ی امید از دلت برویَد. زیباترین لحظه آن لحظه ای است که
حس کنی خدا در همین نزدیکی هاست در سایه سار درختان سر به
فلک کشیده ی کاج در میان گلهای رنگ رنگ باغچه در میان صدای
زوزه ی باد و رعد و برق آسمان و گریه ی ابر بر زمین خدا این
منم ، گمشده در مه ، ستاره ای سرگردان در کهکشانی بی انتها ،
فرورفته در قعر اقیانوسی عمیق و تاریک. من گم شده ام ، من در
دنیای متروک تنهایی خود که تاریک ترین شب ها و ابری ترین
روزها را دارد و باد زیر آوار غروب کوچه هایش را دلتنگ
می نوازد گم شده ام. آری من گم شده ام اگر براستي خواستن توانستن
بود محال نبود وصـال! و عاشقان که هميشه خواهانند ، مي تـوانـستند
تنها نباشند و من هم میروم ای دوستان روزی غریبانه . بدین سان کم
شود از جمعتان یک فرد دیوانه . بله یک شب شبی سرشار طعم
آرزوهایم . شبی که آسمان سرگرم نم نم های بارانه . نمیدانم که آنگه
بعد من اینجا چه خواهد شد. و با این خاطرات من چه خواهد کرد این
خانه . دریغا یاسمن ها را چه حالی دست خواهد داد. و پیغام نبودم را
که میگوید به پروانه . و میخوانند با هم ناگهان آواز تنهایی. کبوترهای
بی لانه قناری های بی دانه. و اینبار آخرین شعر مرا با خویش
میخواند. کسی که منتظر هر روز توی ایوانه ...
نه سنگ و
نه ابر
نه ناقوس و
نه عود ،
انسان بودم از ازل
و دیگر هیچ ،
و نیز نمی خواهم چیز دیگری باشم .
به نام ِ انسان بالیده ام
از بیداد رنج برده ام
گاهی بی عدالت بوده ام
و گاهی خوب .
به خشم آمده ام
و به کین بوده ام
علیه بیدادها ،
و شادمان بوده ام
از هر کور سوی ِ امیدی .
به نام یک انسان
بیدارم و هشیار ،
اما خسته
و می نویسم ، با دلواپسی هایم .
گرسنه ی فهمیدنم
و فهمیده شدن .
به نام ِ یک انسان
شادم از دوستی ها و
دوستانم
و دوست می دارم
کسانم را
و بیم دارم
از برایشان
به خاطر ِ امنیت .
می خواهم در میان مردم باشم
و گاهی تنها ،
و تأسف می خورم
از شب های بی عشق بودن .
همچون یک انسان
سالخورده و بیمارم
- خواهم مُرد -
نه سنگ و
نه ابر
نه ناقوس و
نه خاکستر ،
و هیچم هراسی نیست.
به جای پی نوشت
تمام ِ نوشته هایم
که علیه زندگی ست ،
برای زندگی ست .
تمام ِ نوشته ها برای مرگ
علیه مرگ .