|
ای کاش سرنوشت اشتباه می نوشت
|

باز کن پنجره را ، دخترکم فصل بهارست
بکناری بزن این پرده ی غمگین دلازار
باز کن پنجره را ـــ
تا زند دختر خورشید ، بر این غمکده لبخند ـــ
تا وزد موج نسیمی بمن از دامن دربند
تا دمد نور سپیدی بتو ، از سینه ی البرز
تا رسد عطر دلاویز گل از سوی دماوند
باز کن پنجره را فصل بهارست
باغ ، بیدار شد از خواب دی و بهمن و اسفند
دختر کوچک من فصل بهارست
باز کن پنجره را ـــ
تا بدین کلبه رسد نغمه ی مرغان خوش آهنگ
تا نسیمی بسر و زلف تو ریزد گل صد رنگ
تا بخوانیم بهمراه کبوتر ، غزل صبح
تا برانیم بآواز قناری غم خود را ز دل تنگ
دخترم ! فصل بهار است بر این پنجره ها ، پرده میاویز
تا به بینیم بهر سو ، گذر چلچله ها را
دشت تا دشت درخت است و بر اندام درختان ـــ
جامه ی سبز بهارست
جلگه تا جلگه ز گلها همه پر نقش و نگارست
همه انگشت نهالان ـــ
چشم ، تا کار کند غرق نگین های شکوفه است
همه جا ، دست زمین ، لاله فروش است
همه سو ، موج هوا ، عطر نثار است .
باغ را بنگر و فواره ی الماس فشان را
ارغوان ریخته بر دامن هر دشت
دشت را بنگر و این فرش زمردوش یاقوت نشان را
دخترم ! آینه را از سر این طاقچه بردار
که در این فصل دلاویز ـــ
همه جا آینه بندان بهار است
یکطرف پیش رخت ، آینه ی روشن مهتاب ـــ
یکطرف آینه ی چشمه ی رخشنده ی آرام ـــ
با چنین آینه بندان بهاری ـــ
هر طرف روی کنی آینه خیز است ـــ
هر کجا پای نهی آینه زار است
شانه را دور بیفکن
که تو را گرنبود شانه ، نه اندوه و نه بیم است
بهترین شانه ی تو دست نسیم است
دخترم ! عطر چه خواهی ؟
که نسیم سحری عطر فروش است
موج هر باد که بر زلف ِ تو پیچید ـــ
پیک خوشبوی بهارست و رباینده ی هوش است
دخترم ! باز کن از گردن خود رشته ی گوهر
تا که بانوی بهاران ز شکوفه ـــ
به سر و شانه ی سیمین تو گوهر بفشاند
یا بر انگشت ظریف تو نگین از گل رنگین بنشاند
هرچه زیبائی و زیباستدر آغوش بهارست
مرغکان بر سر هر شاخه ی گل ، گرم سرودند ـــ
تازه گلها همه در باغچه آماده ی رقصند ـــ
خو شنوا چلچله ها ، زمزمه گر ، مست نشاطند ـــ
لک لکان صیحه کنان پیک درودند ـــ
سارها چرخ زنان در دل ابرند ـــ
گاه ، چون موج خروشان ، همه در اوج فرازند
گاه ، چون برگ درختان همه در قوس فرودند .
باز کن پنجره را دخترکم ، فصل بهار است
بکناری بزن این پرده ی غمگین دلازار
باز کن پنجره را ـــ
تا زند دختر خورشید ، بر این غمکده لبخند
تا وزد موج نسیمی بمن از دامن دربند
تا دمد نور سپیدی بتو از سینه ی البرز
باز کن پنجره را فصل بهار است
باغ ، بیدار شد از خواب دی و بهمن و اسفند .