|
ای کاش سرنوشت اشتباه می نوشت
|

ای علی ای شاهكار اوستاد آفرينش !
ای جمالت جلوه گاه ذات پاك كبريايی !
ای علی ای دست تو دست توانای الاهی !
ای علی ای حكم عالمگير تو حكم خدايی .
ای علی نام تو و داغ تو را در سينه دارم
من بلوح سينه ی درد آشنا نقش تو كندم
هر دم آهنگ علی برخيزد از نای وجودم
ای علی بشنو نوای عشق را از بند بندم .
رزم را يكتا سواری ، فتح را تنها اميدی
هان ! توئی شير خدا سر حلقه ی شمشير زنها
عدل را نيكو پناهی ، رحم را تنها نشانی
هان ! توئی يار يتيمان ، ياور بيت الحزنها
شب نخفتی تا يتيم بی امان آرام گيرد
گرسنه ماندی كه خوان بی نوا بی نان نماند .
خون دل خوردی كه خون مردمی بيجا نريزد
خون خود را ريختی تا ظلم را بنيان نمايد .
قصه های زورمندان ديدم و بسيار ديدم
چون علی در عرصه ی عالم هماوردی نديدم
از بزرگان داستانها خواندم و بسيار خواندم -
راستی در آفرينش چون علی مردی نديدم .
هرچه خواندم از علی سرمايه ی توحيد من شد
من بنور شاه مردان يافتم راه خدا را
مكتب پيغمبران را او معلم بود و منهم -
در جمال پاك او ديدم جمال انبيا را .
هيچگه در آفرينش بی علی سيری نكردم
من به نور صبحگاهی ديده ام نور علی را
از خدا هرگز ندانستم جدا او را كه ديدم
روز و شب در گردش چرخ زمان دست ولی را .
قصه ها از پهلوانهان خوانده ام ، اما چه گويم ؟
پهلوان هرگز نريزد اشك پيش مستمندان
ليكن ای آگه دلان ! تاريخ ميداند كه هردم
ديده اند اشك علی را پيش روی دردمندان .
عاجزی در دست ظالم ، ظالمی بدخواه عاجز
هر كه را غير از علی ديدم ، بدين هنجار ديدم
شاه مردان را بكوی دردمندان اشكريزان
ليك با گردنكش خودكامه ، در پيكار ديدم
داستان پهلوانان را بسی خواندم و ليكن
زورمندان را نباشد رسم و راه مهرباني
جز علی شير خدا كس را نانم كز سر مهر -
اشك ريزد بر يتيمان در شكوه پهلوانی
روزها شير خدا بود و دل مردم نوازش
شامها اندوه مردم بود و چشم اشكبارش
در جوانمردی فريد دهر بود آن بی همانند
لا فتي الا علي ، لا سيف الا ذو الفقارش .
ای علی ای تكسوار پهن دشت آفرينش !
من چه گويم ، قطره وصف پهن دريا كی تواند ؟
تو ابر مردی ، يگانه گوهر بحر وجودی
بی قرينی در جهان ، و ين نكته را تاريخ داند .
آيه ی « اليوم اكملت لكم دين » فاش گويد :
تو اميد امتی ، شاهنشه خم غديري
ای علی ! بر شانه ی پاك محمد پا نهادی -
تا بداند عالمی ، در آفرينش بی نظيری .
گر بشر گويم تو را از گفته ی خود شرمگينم
ور خدا خوانم تو را ، ز انديشه ی خود بيمناكم
فاش گويم ، در تو ديدم جلوه ی ذات خدا را
و ين سخن حق است و از آن نيست نه شرمم نه باكم .
چشم در راه تو دارم ، ای شه آزاد مردان !
تا بتابی نوری از ملك ولايت در ضميرم
راه حق پويم اگر نور تو گردد راهبانم
فيض حق يابم اگر دست تو باشد دستگيرم