|
ای کاش سرنوشت اشتباه می نوشت
|
آسمان را
بر بغچه ی چشمانت می پیچم
و با دستانت
بر زمینی دیگر می کارم
دریا را
از تنگ شراب لبهایت می نوشم
تو هم کوله بار بوسه هایت را
بر تنم پهن کن
امشب
سر بر سینه ی عریانم
چشمانت را نبند
مستی ِ شبهای مهتابی را دوست می دارم...
بی تو اما عشق بی معناست ، می دانی ؟
دستهایم تا ابد تنهاست ، می دانی ؟
آسمانت را مگیر از من ، که بعد از تو
زیستن یک لحظه هم ، بی جاست ، می دانی ؟
تو ، خودت را هدیه ام کردی ، ولی من هم
شعرهایم را که بی پرواست ، می دانی ؟
هرچه می خواهیم - آری - از همین امروز
از همین امروز ، مال ماست ، می دانی ؟
گرچه من ، یک عمر همزاد عطش بودم
روح تو ، هم - سایه ی دریاست می دانی ؟
« دوستت دارم ! » - همین ! - این راز پنهانی
از نگاه ساکتم پیداست ، می دانی ؟
عشق من ! - بی هیچ تردیدی - بمان با من
عشق یک مفهوم بی « اما » ست ، می دانی ؟