|
ای کاش سرنوشت اشتباه می نوشت
|
پشت سکوت باغچه .. پشت خواب گلها ... باغبان به غربال اشک مشغول .
گل به هوای شبنم اشک می بلعد .
با غبان به سرنوشت خويش ؛ فکر ... به صدای پينه ی دستانش ؛ گوش ..
به نوگلان آرميده اش نگاهی از سر مهر .
بضاعت باغبان به انتها ... سهـم آب از او دريغ .. او به فردای گل ؛ خواب ندارد .
گلها به فراموشی مهــرِ باغبان ...به غرور زيبايی خويش .. رو به آفتاب و پشت
به باغبان زده اند .
بی خبر از سقف ويران قلب باغبان ...
بی خبر از افسوس او برای بايد ها .
آب بايد باشد که نيست ... فردا بايد باشد که نيست .. گلها؛ که اگر برکه ی باغ
خشکيد ؛ باغبان بی قيمت می شود .
باغبان نفس به سينه ندارد .. طراوت گلها مقصد عمرش .. قهــر گلها پايان عمرش .
گلها بی تقصيرند .. بی مهری باغبان نديده اند .
بايد برخاست .. کاری کرد .
آب اگر نيست .. اشک هست .. آب اگر نيست .. خون دل هست .
سحر نزديک است .. مهتاب چادر رفتن به سر ميکند .
باغبان پشت سايه ی بی خبری ها .. زخم به سينه می کوبد .
صدای شر شر باريکی می آيد .. ريشه ها جان می گيرند ..ريشه ها رنگ به
خود می گيرند .
لبهای باغبان به رنگ مرگ .. اشک بر گونه های استخوانيش روان .
باغبان تکان تکان می خورد . دست در آغوش خاک و چشم به زندگی گلها .
باغبان زندگی داد .. به قيمت زندگی ؛ زندگی داد .